تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل

بابام یه رفیقی داشت که بعدها رابطه ی دوستی من با ایشون عمیقتر از رابطه ی اوشون با بابام شده

بود!شاید به خاطر این بود که عقایدمون بیشتر به هم میخورد! بگذریم!

هر وقت می دیدمش یه جوری سر صحبت رو در مورد اعتقاد باز میکرد و ته تهش با یه لحن خاصی 

میگفت: پسرم به قول خواجه عبدالله انصاری

"اعتقاد را گنجی بی زوال دان"

پانزده سال تموم این جمله رو تو بحثای مختلف ازش شنیدم.

شنیدم و نفهمیدم! شایدم فهمیدم و نخواستم که بفهمم!!!

به هر حال الان که دارم روی یه برگ سفید نانوشته از سررسید سال قبل قلم رو می سرونم

(سر میدم!)* و صدای کشیده شدن کنارهی دستم رو روی کاغذ میشنوم، باید به عرضتون برسونم که 

هیچ گنجی برام نمونده!

منی که شاید یه زمانی برای خودم قارونی بودم(البته شاید! و البته به خیال خودم!) حالا از گدای سر چهار راه هم گداترم!

از گنجم حتی یه پاپاسی ام برام نمونده! باور کردنش سخته ولی شده دیگه! کاریش نمیشه کرد!

روزگاری از آدمهایی که معتقد نبودند حالم به هم میخورد و الان وقتشه که حالم از خودم به هم بخوره!

داستان به باد رفتن گنجم خیلی طویل و عریضه(!) ولی دونستنن همین نکته بس که، خوندن کتابای

جورواجور  تو عرض 3 سال گنجی رو که تو طول  24 سال ذره ذره جمع کرده بودم رو ( و شاید هم 

برام جمع کرده بودن رو!) ذره ذره از من دزدید!

گاهی وقتا با خودم میگم اصلا چه بهتر!

اصلا گنجی که با خوندن سی چهل تا کتاب به باد بره، همون بهتر که نباشه! اصلا همون بهتر که از بیخ 

و بن خوشکونده بشه!

و بعدش دلمو با این فکر که ]خواجه اس دیگه(!) حالا یه چیزی پرونده(!!) معصوم که نبوده(!!!)... [آروم

میکنم! اصلا گنج هم گنجهای قدیم!

خلاصه دلمون بد جوری گرفته بود! گفتیم بیاییم اینجا خالیش کنیم!

اصلا دل هم دلهای قدیم! ای کاش یکی بود  قلنج دلمونو میگرفت!!!

پ.ن: آخ که موقع سر دادن (لغزوندن!) قلم روی کاغذ چه حس خوبی به آدم دس میده! خدا رحمت 

کنه قدیمیا رو(حالا بکنه یا نه دیگه اونش به من و شما ربطی نداره!!!) چه حالی کردن وقتی 

خواستن یه چیزی رو بنویسن از نعمت داشتن کیبورد و موبایل و هزار کوفت و زهر مار دیگه محروم 

بودن!

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 0:32 |

 توی محلی که ما زندگی (زندگی که چه عرض کنم!) می کنیم یه پنجاه قدم اونورترش یه مدرسه

ابتدایی دخترونه اس که از فرط بلاهت مدیر این مدرسه همه اهالی محله یه دو سه روزیه که مریضی

اعصاب گرفتن!

حالا حدس بزنید این خانم به اصطلاح مدیر که من بعید میدونم IQ یوش حتی(!) از نیم کیلو خیارچنبر(!)

هم بیشتر باشه تو این دو سه روزه چه به حال و روزه اهالی آورده؟!

هیچی آقا! شما که آقای ما باشی، جونم براتون بگه ایشون(خانم خیار چنبر!) با دو تا بلندگوی خراب 

(از مدل نمکی و یا سبزی فروشی!) روزی یه ساعت برای این بچه های معصوم و مادرمرده(!) آهنگ به یادموندیه(!!!) :

"آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو            خون جوانان ما میچکد از چنگ تو"

.

.

.

دشمن هر ملتی!(فقط اینجاهاشو یادمه!!!)

 

 رو میزاره.آخه یکی نیست به این بابا بگه آخه آدم فهیم(!!!) بچه ای که هنوز جغرافیا نخونده و روحشم

خبر نداره که این آمریکای بخت برگشته تو کدوم جهنم درهایه آخه چرا از الان تو گوشش می خونی که 

یه کشوری اون سر دنیا هست که "دشمن هر ملته"؟!!! تازه بزار 13 آبان بشه بعد! نه اینکه از 2 آبان 

هی زارت و زورت با این آهنگ رو اعصاب  اهالی محل بیل بزنی!!!

 

      

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 0:46 |


جناب آقای x (ح.ح) ارتقا شغلی به حق و یه هویی(!) وشایسته و هول هولکی(!) و برازنده و یک شبه و

نامربوط(!) جنابعالی را از سمت تکنسین آزمایشگاه عملیات حرارتی دانشگاه y (ص.س.ت !) به

سمت بخشدار منطقه z (ا.س.ک.و!!!) را به دلیل تخصص بیش از حد(!)، در این این حیطه ی مرتبط با

مدرک تحصیلی تان (فوق دیپلم افتخاری متالورژی!!!) و نیز به دلیل حمایتهای بی دریغ و کمکهای بی 

شائبه جنابعالی در کنترل حوادث قبل، حین و بعد از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری (افغانستان!) 

را به محضر مبارک حضرتعالی و همسایه ها و بقال سر محله تون و... تبریک و شادباش گفته و علو 

درجات را از طرف محضر حضرت دوست برای شما می پذیریم!!!

جمعی از ... داران و ... مالان سهندی!*

نصر من الله و فتحا غریب

خوشا به حال (دوستان!) این دولت عجیب و غریب!!!

 

پی نوشت: هر دو جای خالی را با یک کلمه مناسب پر کنید!

 

  

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 19:29 |

سلام

شرمنده،قبول دارم که یه مدت تو غیبت صغرا بودم!!!

لطفا دمپایی پرت نکنید! اول بخونید بعد اگه قانع نشدید  اونوقت دمپایی که سهله اگه گوشکوبم دم

دستتون بود مذایقه نفرمائید!

جنابعالی یعنی به عبارتی بنده(!)برای این نبودنم عذر موجه و شرعی دارم!

راستش از خدا پنهون نبود از خلق خدا و شما(!) چه پنهون، عروسی خواهر یکی یه دونمون بود

(شرمنده که دعوت عمومی نکردم! آخه ترسیدم تشریف بیارین!!! چون اصولا جماعت وبلاگ خون و

وبلاگ نویس بلا نسبت شما(!) کمی تا قسمتی بی جنبه تشریف دارن!)

خلاصه جاتون خالی بود! آی رقصیدم! آی چرخیدم! باز دوباره آی رقصیدم !!!

به قول شاعر که میگه :

میچرخم و می رقصم و مینوشم از این جام!

ولی قسمت آخر رو بی خیال شدم و همون دو قسمت اول رو یه حال اساسی به شعر و شاعرش دادم!

دیگه آخر آخرا یه سری شاکی شدن و با تیپا از مجلس انداختنم بیرون!

تازه فهمیدم جفت پا رو اعصاب بقیه پریدن چه کیف عظیمی داره!

خلاصه سر سوزن آبرویی هم که پیش فک و فامیلا داشتم تو این چند روز عروسی با اجازتون تقدیم

 جناب آقای باد کردم!

وسط اون همه آدم چشمم افتاد به عروس و دوماد! هر دو داشتن لبخند میزدن. توی لبخندشون

 گوشه ای  ازنگاه خدا رو می شد دید و حس کرد (البته اگه آدم بودی!)

اون دو شاد بودن و من از شادی اون دو شادتر!

رسم و رسومات محلی زیادی بود که تو این دو سه روزه اجرا میشد و من مثل یه میمون ما قبل تاریخ

که قادر به درک موضوع نبود توش می موندم!

به هر حال به قول بزرگترها که چند تا زیر شلواری بیشتر از ماها جر دادن(!!!): "رسمه دیگه، باید باشه"!

ما هم گفتیم: "باشه"!

بعد از رفتن همه مهمونها از شما چه پنهون یه دل سیر گریه کردم. چراش رو فکر کنم خودتون بهتر

بدونیدبه خصوص اگه مثل من تو این روزگار وانفسا یه خواهر بیشتر نداشته باشین!

حالا اگه قانع شدید به قول فال  هفتگی مجله خانواده سبز : " شما آدم خوب و منطقی هستید و در

آینده خیلی خیلی نزدیک یک شریک زندگی خیلی خیلی مناسب پیدا می کنین و کلی خیلی (!)

خوشبخت می شوید و خیلی کلی (!) حال می کنید و خلاصه می ترکانید"

و اگر قانع نشدید پس لطفا دمپایی وگوشکوب یادتون نره!

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 2:3 |

یکی از ضرب المثل های بسیار پرمعنی رومی:

مردم همان دینی را که دارند می پذیرند

فیلسوفان هیچ دینی را نمی پذیرند

سیاستمدارن همه ادیان را مفید می دانند!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 1:37 |

دیروز یکی دیگه از بهترین دوستام رفت که دنیای جدیدتری به غیر از این خراب آباد رو تجربه کنه!

شب قبلش با هم بودیم، گفتم بی انصافا چه جوری دلتون میاد یکی یکی برید و من رو تنها بذارید؟!

 خنده تلخی کرد و شاید هم تو دلش گفت:

"نه پس بمونیم ور دل جنابعالی، فکر کردی خیلی تحفه ای!!!"

مهندس بالفعل(!) و دکتر بالقوه (!)، (ح. م) عزیز، انشالله هر جا که هستی سرافراز باشی و خدا کنه بعدها مارو هم یادت بیاد!!!


از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

                                                         (حافظ)


+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:16 |

قسمت دوم:


یادمه تا 5سالگی ما تو خونمون حموم نداشتیم و  بالاجبار از حموم عمومی بهرهمند میشدیم!!!

 البته ادامه این خاطره رو نباید بگم ولی جهت تنفیذ خاطر دوستان هم که شده میگم!!!

خدمت با سعادتتون عارضم که تو اون دوران بنده به دلیل صغر سن، جواز حضور در حموم زنونه عمومی

 رو  کسب کرده بودم! (البته سو ء تفاهم نشه چون اون زمان بنده شخص بسیار چشم و دل پاکی

بودم!)

تا اونجایی که یادمه تموم کاشی دیوارها و کف حموم فوق (در اوج بی سلیقگی!) یک دست نارنجی

 رنگ بود! حموم سقف شیروونی بلندی داشت که تا چند قطره بارون روش میچکید صداش چنان تو

فضای خالی حموم می پیچید که فکر میکردی یه دریا داره رو سرت خراب میشه! حموم مذکور کلا 8-7 

تا نمره بیشتر نداشت که هیچکدوم در نداشتن و در عوض تو وروودی نمرهها پرده پلاستیکی

 ضخیمی آویزون بود که حریم(!) نمرهها رو از فضای بیرون جدا میکرد.

 از اونجایی که از همون اوایل نونهالی بنده موجود(!) کنجکاوی بودم یادمه یه بار راه افتادم تو حموم و 

 یکی یکی پرده ها رو کنار میزدم و یواشکی بله...!!!

تو یکی از مشاهداتم به پدیده غریبی برخورد کردم که در اون زمان در نوع خودش برای بنده یک کشف

 بزرگ به حساب میومد! اونم این قضیه بود که می شد تو حموم  گچ ببری و مجسمه خودت رو همونجا

بسازی!!!

حالا شما هی بگین این کار شدنی نیست ولی بنده  وقتی پرده رو کنار زدم با دو تا چشمای خودم

 دیدم که یه پیرزنه کچل همه جاشو(!) گچ کاری کرده بود و داشت مجسمه خودش رو می ساخت!!!

با خودم گفتم ای بابا حموم که جای گچ کاری و مجسمه سازی و این قرتی بازیا نیست!

تو این فکرا بودم که آقا چشمتون روز بد نبینه پیرزنه دید که من دارم اونو که داره منو  میبینه میبینم

 (چی گفتم اصلا!) وهر چی دم دستش بود با دقت cm 5± (!) به طرفم پرت کرد و جیغ زنان گفت: 

برو گمشو پسرهی بی...(حالا هر چی!!!)

و همون یک خطای سهوی(!) باعث شد که بعدها جواز بنده باطل بشه!

و من در اینجا به یاد این سخن بزرگان میوفتم که : "هرچه کنی به خود کنی"*

 

و این خاطرات ادامه دارند...

 

پی نوشت:

* یعنی هر چبزی که میکنی به خودت میکنی!!!

پی نوشت نامربوط :

**یکی از دوستام می گفت توی دیوار حموم خوابگاهشون با خط درشت نوشته شده بود:

(No Vajebing!!!)

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 11:55 |
دیروز تابناک یه خبر زده بود که برق از کله همه پروند:

مصباح یزدی:

"اطاعت از احمدی نژاد اطاعت از خداست"!

با این اوضاع فکر کنم:

4 ساله دیگه جای خدا با احمدی نژاد عوض شه!!!

اون وقت استفتاء جدید میشه اینجوری:

"اطاعت از خدا اطاعت از احمدی نژاد است"!

8 ساله دیگه، اصلا خدا هم از متن استفتاء حذف میشه!!!!!!!!

اون وقت استفتاء جدیدتر میشه این:

"اطاعت از احمدی نژاد اطاعت از احمدی نژاد است"!

و متعاقبا 12سال دیگه تحولات زیر در سطح داخلی و بین الملل(در ادامه عرض میکنم چرا!) اتفاق

میوفته:

(اپیزود اول)

بچه من*(!) سر کلاس انشاء:

"من انشایم را با نام احمدی نژاد می آغازم!!!. به نظر من این موضوع..."

(اپیزود دوم)

سر در مسجد محله مون:

"بسم المحمود المکار القهار الغلیظ الشدید "!!!

(اپیزود سوم)

مهمونی مادربزرگ و پدربزرگ! (پدر بزرگم خطاب به مهمونا!):

"تو رو احمدی نژاد بخورید! این غذاها واسه تماشا کردن که نیست!"

(اپیزود چهارم)

سر سفره افطار تلویزیون رو روشن میکنیی و... :

"الغوث الغوث خلصنا من النار یا احمدی نجاد**"!!!

(اپیزود چهارم)

کنسرت اندی و کوروس (به خاط همین گفتم بین المللی!):

"احمدی نژاد آسمونها                احمدی نژاد کهکشونها

برس به داد دل                       عاشق ما جوونها!"


پی نوشت:

* به نظر من بچه باید سالم باشه و در ضمن حتما دختر باشه!!!

** چو ن در عربی "ژ" نداریم! 


+ نوشته شده توسط علی سیبیل در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 19:7 |

قسمت اول:

دو سالم بود که پریز برق رو با کاسه توالت اشتباهی گرفتم!!!

یکی نبود بگه آخه آدم عاقل پریز چرا؟! باز کلید* بود یه چیزی!!!

 البته وسطای کار(!) با جانفشانی مادرم قائله** (یا غائله!) ختم به خیر شد! (البته بیشتر

آتشنشانی*** بود تا جانفشانی!)


و این داستان ادامه دارد...

 

پی نوشت:

* اگه کلید بود، احتمال به هلاکت رسیدنم به یک سوم کاهش پیدا می کرد!

** سوالی که اینجا پیش میاد اینه که بالاخره قائله درسته یا غائله؟!

***کارشناسان اذعان دارند: همه مادرا وقتی سن بچهشون بین دو تا چهار سال باشه، نقش

 آتشنشان رو به عنوان نقش مکمل در کنار نقش مادر بودن ایفا می کنند!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 15:52 |

من در سرزمینی زندگی میکنم که :

کودکان در آن به دنیا آورده میشوند(!) که فقط و فقط به آرزوهای تحقق نیافتهی پدران و مادرانشان

جامه عمل بپوشانند.


در سرزمین من :

جهل به شرم و حیا تعبیر می شود. در اینجا اگر یک پسر یا دختر 13-12 ساله بداند که فرآیند تولد بچه

چگونه است(!) "بی حیا" لقب میگیرد ولی اگر همان فرد در بیست سالگی همان مطلب را نداند

"منگول" محسوب می شود!.


سرزمین من جایی است که در آن :

اعتدال یک واژه غریب است. انسانهای سرزمین من یا مجسمه ی افراطاند و یا تفریط!.


من در سرزمینی زندگی می کنم که :

در خیلی از موارد کاربرد عقل و احساس به جای همدیگر است و نه با همدیگر و نه در جای خود و

نتیجهیکار ،چیزی جز فاجعه و خرابی نیست!.


در سرزمین من :

دروغ و ریا (به اسم مذهب!) چهار نعل میتازد.


سرزمین من جایی است که :

انگار هیچ روزی، هیچ اتفاقی در آن رخ نمیدهد و 99% اخبار آن چیزی نیست جز ورشکستگی

شرکتها و بانکهای آمریکائی، رسوایی مالی سران انگلیسی، رسوایی جنسی سران فرانسوی،

خراب شدن یک خانه در غزه و شهادت یک فلسطینی در کرانهی باختری و...


من در سرزمینی زندگی می کنم که :

ساکنان آن بلد نیستند بلند بلند فکر کنند و فکرشان را به دیگری منتقل کنند و اگر هم بلد باشند حق

ندارند!.


سرزمین من جایی است که :

ارزش مردگانش چندین برابر زندگانش است. در اینجا یک خواننده بعد از مرگش بیشتر شناخته

میشود ،یک بازیگر بعد از رفتنش شهرت دو چندان مییابد، تابلوهای یک نقاش یک ماه بعد از مرگش

به بیشترین فروش میرسد و ...


دوست من(!) تو نیز از سرزمینت برایم بنویس تا آن را بهتر بشناسیم!


چشم به راه باران گفته:

من در سرزمین هزار رنگان زندگی می کنم

به قولی آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است
یا .........
به تو سلام می کنند و در ذهن طناب دار تو را می بافند........

.............
اینجا جهان چندم باید باشد؟

من می گویم جهان آخرت .....منظورم جهان اخر است...

آخر اینجا انسان معنا ندارد..........همه چیز رفاه مشتی انسان نما است و بس......

وقتی اندیشه جایی نداشته باشد غرایز حیوانی هم و غم باشد........

آه اینجا جهان آخر است.آخرت ما هم این بود یا شاید سهممان..دوست من...

* * *
باران خون خيابان را شست
من اما احساس عميق کودکی‌ام را
فراموش نکرده‌ام
خاطره‌های ديروز
يادم نمی‌رود
لبخند او
در چشم‌های بارانی‌ام
دشت سبز را
شقايق‌های پرپر 
چراغانی می‌کنند.

سفید مثل شب گفته:

من هم در همان سرزمینی زندگی میکنم که بعضی از ویژگی هایش را یکی یکی برشمردی و از خیلی های

دیگرش بی تفاوت گذشتی.ولی من در سر رویایی بزرگ دارم

رویای تغییر، رویای زیبای ساختن از نو به همت من، تو، ما

عباس معروفی گفته(!):

حالا خوب نگاه کن. اين شهر من است؛ شهری که از هر جا نگاه کنی، در هر کوچه و خيابانی سر بچرخانی آن کوه را می‌بينی. اگر بزرگترين نشانه‌ی شهرم را بدانی و اگر دود شهر را نبلعيده باشد، هرگز گم نمی‌شوی. دستش را بگير. من با کوه‌ در جغرافيای هستی برقرار شدم.اين شهر من است، شهری که در آن زاده شدم، درس خواندم، کار کردم، و روزی رسيد که ديگر نمی‌شناختمش، و از آن می‌ترسيدم. پر از روشنايی و پر از تاريکی بود. روشنايی‌اش فقط مردم بودند. اما به هر تاريکی گذر می‌کردی، شبحی عربده‌کشان خودش را يله‌ی می‌کرد که راه بر آدم ببندد، و با صدايی موحش بر کار خود بخندد. بعد کارد زنگ‌زده‌اش را بر در و ديوار می‌خراشيد و باز لخ‌لخ‌کنان در تاريکی گم می‌شد.

آدم وقتی می‌افتد توی دست بازجوها، و مثل توپ پاسکاری‌اش می‌کنند، مثل اين است که پشت ديوار مردم جا مانده، صداها و شور گنگ زندگی را می‌شنود، اما انگار کور و کر در تونل تاريکی به مقصدی نامعلوم برده می‌شود. تونلی که سرنوشت آدم‌هاست، و هر کدام سر به راهی دارد.زمانی اين وضعيت غم‌انگيز می‌شود که زير نگاه بی‌تفاوت و سرزنشگر ديگران از تنهايی و درد سرت را به ديوار بکوبی. به آنان بگويی که زنجير اين سرنوشت به گردن همه‌تان خواهد آويخت، اين شتر بر در سرای همه‌تان خواهد خوابيد، و باز بر تو بخندند و حساب خود را سوا کنند. حالی که تو می‌بينی و به يادگار برايشان می‌نويسی: «مغولی در بيابانی به جماعتی رسيد که می‌رفتند. گفت کجا می‌رويد با اين شتاب؟ همين‌جا صبر کنيد تا من بروم شمشيرم را بياورم. آنها ايستادند. مغول رفت شمشيرش را آورد و آن جماعت را گردن زد.» و می‌گذری.تونل من، مقصدش آلمان بود. قصد سفر نداشتم، سرم به کار خودم بود ولی نشد. در ايران هر کس بخواهد سرش را بيندازد پايين و به کار خودش مشغول باشد، يا گردنش را می‌شکنند، يا چنين وضعيتی محال است. و امروز همه‌ی مردم به اين ناخواسته گرفتار آمده‌اند. همه گرفتار شده‌ايم.
حالا تو به شهر من آمده‌ای. از فاصله‌ی چند هزار کيلومتری آن کوه سربلند کنارت، از دور بهت خوشامد می‌گويم. به شهر من خوش آمدی. از پنجره‌ی خانه‌ی خدای من، چتر نگاهت را بر سر شهر باز کن، بخشی از هستی و نيستی ما برابرت می‌رقصد شعله‌های آتش. می‌بينی‌و نمی‌بينی، می‌شنوی و نمی‌شنوی؛

هميشه هر شهری دو چهره دارد؛ زشت و زيبا. تو زيبايی‌ها را تماشا کن، چشم به سرسبزی بگردان، و به اين فکر کن که هنوز جا دارد سبزتر شود؟ هر جا که دود و غبار راه نگاهت را بست، يا هروقت ريا و دروغ و خشونت، شاعر درونت را مچاله کرد، و يا اگر زشتی روزگار به گريه‌ات انداخت، برگرد به او نگاه کن و لبخند بزن. کارش را بلد است، در کمال آرامش تصويرت را عوض می‌کند، همانجور که ايمان و اعتماد را جرعه جرعه باورم داد، از من چنين آدمی ساخت که دوری را مثل خاک زنده‌به‌گوری با اميد مزه مزه کنم و با خاطراتش سر پا بمانم؛ به هيئت آن سنگ منتظر، مجسمه‌ی دلتنگی. 

نارسیس گفته:

من اصلا زندگی نمی کنم
من بی سرزمینم
بی سرزمین تر از باد


+ نوشته شده توسط علی سیبیل در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 13:21 |