تبليغاتX
یادداشت های علی بي سیبیل!

الان عصر يكشنبه اس!

و بازم من(!)

من بازیچه شدم و باز من ملعبه دست یک عده سیاستمدار قهار!!!

یه عده که واسه رسیدن به قدرت له له می زنن!

یه عده که شهوت قدرت کورشون کرده!

باورم نمی شه و یا شاید هم نمی خوام باور کنم!

مگه می شه؟ آخه مگه می شه؟!

بگذریم!

دو هفته پیش از طریق یکی از دوستام رفتم تو ستاد اجرایی و کارشناسی (بابا کارشناس!) انتخابات و شبانه روز کار کردیم عین...!

این دفعه حس میکردم همه چیز فرق کرده و قراره یه اتفاق تازه ای بیفته! نمیدونم رنگ درختها هم تو چشمم پر رنگتر شده بودند(!) اما ...

صبح جمعه یه صندوق بهمون دادن و ما رو (12نفر) فرستادن به یه روستای دور افتاده به اسم... آباد! هنوز محل رای گیری معلوم نبود!(خداییش هماهنگی رو دارین!)

یکی از اهالی گفت: "معمولا توی مدرسه اس برین اونجا!"

از دیدن مدرسه (مدرسه که چه عرض کنم!) اول صبحی حسابی حالم گرفته شد.

یه مدرسه یه کلاسه با سه مقطع یه جا!(یعنی یه چیزایی تو مایه های ...!)

دو نیمکت برای کلاس دوم، دو نیمکت برای کلاس سوم و یه نیمکت برای کلاس چهارم!

داخل راهرو که میشدی بوی نم وهوای دم کرده نفس هر بنی بشری رو بند می آورد. گچ دیوارا تا نصفه ریخته بودن و نم تا سقف خودشو بالا کشیده بود.

پرچم کشور من(!) یعنی ایران از درو دیوار اونجا آویزون بود انگار اونجا بهمن ماه نمی خواست تموم شه!

بالای تخته سیاه نوشته بود: "به خانه دوستی ها و مهر بانی ها خوش آمدید" ولی من اونجا هیچ حس دوستی و مهربانی نمی دیدم! افسوس من اونجا جز حس نفرت از ناظر بودنم هیچ حس دیگه ای نداشتم و فقط نگاه می کردم.

نصف گچ سقف کلاس ریخته بود و هیچ لامپی به سیمی که به اجبار از سقف آویزون بود، وصل نبود.

داخل راهرو روی بورد روی یه نصف کاغذ نوشته بود : "عروسک قشنگ من قرمز پوشیده..." فرزانه.ر. کلاس سوم.

روی یکی از نیمکتها یه تیکه کاغذ رنگی توجه مو جلب کرد (بابا متوجه!) روی کاغذ نوشته بود: " برای کودکی که در غزه زندگی می کند دو جمله بنویس" و دو تا جای خالی.

هر چی فکر کردم هیچی نتونستم بنویسم!!!

بعد یه مدت اهالی روستا همه دسته جمعی اومدن واسه رای دادن.(خداییش اتحاد رو دارین!) یکی از اونا که بعدا فهمیدم کدخداس(!) کنار مسجدی که روبروی مدرسه بود، روی پله ها نشسته بود و در حالی که چپق ش رو چاق می کرد مرتب اونایی که رای می دادن رو می پایید و زیر نظر داشت.

یکی از اهالی با نه تا خانم قد و نیم قد(!) اومده بود که همگی از فامیلاش بودن! جالب اینجا بود که رای همشونو همون مرده می نوشت و فقط تاکیدش رو این موضوع بود که باید خودشون برگ رای رو داخل صندوق بندازن!!!!!!!

اونجا بود که من تازه معنی دموکراسی رو درک کردم!

از یکیشون پرسیدم به کی رای میدین؟ جواب داد: " کدخدا گفته دکتر..."!!!

گفتم پس نظر خودت چی؟ جواب داد: ما که اندازه کدخدا نمیدونیم، هر چی کدخدا بگه لابد همون درسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخر از همه کدخدا پا شد و اومد! اونقدر چپق کشیده بود که وسط سیبیلاش زرد شده بود و خطوط باریک روی کت و شلوارش به طرز عجیبی با هم فاصله داشت!

کدخدا خوشحال بود و لی سعی می کرد خوشحالیشو با نگاه ممتد روی شناسنامش مخفی کنه!

کدخدا سواد نداشت و همون مرده واسش نوشت!

شب جمعه رای ها رو که شمردیم، من اتحاد رو با تک تک سلولهای خاکستری مغزم حس کردم البته اگه اسمشو بشه اتحاد گذاشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برای کدخدا اصلا مهم نبود تو کلاسی که ما بیرونش نشسته بودیم چی میگذره؟! چون یک بار هم داخل اونجا نرفته بود و پشت اون نیمکتها نشسته بود!

اون فقط می دونست که همه باید به دکتر... رای بدن، همین!

الان عصر يكشنبه اس!

آخ که چقدر دلم برای کدخدا، غزه، مردم روستا، کلاس نمور،فرزانه(!) و عروسک قشنگش و اون سیاستمدارای قهار تنگ شده!!!

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:17 |
چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت!

و چه خوب بود اگر هر کسی مطابق با افکار خودش دیگری راقضاوت نمی کرد!

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:48 |

این جملات مرتب از ذهنم می گذرد:

من نمی خواهم  خودم را به هیچ کس تحمیل کنم !

من نمی خواهم به قیدهای کس دیگری اضافه شوم یا اضافه کنم!

من نمیخواهم به کسی بگویم که این کار را بکن و آن کار را نه!

من نمیخواهم...

من نمیخواهم...

من نمیخواهم...

چون وجدان من این اجازه را به من نمی دهد!

وجدان؟!

به راستی وجدان من چیست و کیست؟

شاید که وجدان من چیزی نیست جز معیار صادقانه ای از خودخواهی من!

من نمیخواهم خودخواه باشم!

پس باید از وجدانم بکاهم یا اینکه به دقت به آن گوش دهم! کدامیک؟!

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 12:51 |

تا بوده همین بوده!(حداقل برای من!)

هر جایی تفکر من بوده، تجربه ی من هم بوده!!!

من همونجوریم که فکر میکنم،تا زمانیکه نخوام، احساس تنهایی نمیکنم، از هر چی می ترسم به سرم می آید!!!

نمیدونم اسم این رو چی میتونم بزارم؟

شاید دوهزار سال پیش یا پنج هزار سال پیش واژه ای برای تصور کردن و پنداشتن پیدا نکرن و ایمان بهترین واژه ای بوده که برای یک گروه جدی از پیروان برگزیدن!

پس با این حساب ایمان نوعی پنداره و یا خود پندار؟!

نمیدونم چرا این رو می نویسم، شاید برای اینکه ذهنم، که مثله یه مخابرات متروکه است(!) رو تکونی بدم! و یا اینکه بقیه بخونن و فحش بدن یا اینکه الکی تعریف کنن(!) و یا اینکه...

ولی یه چیز رو خوب میدونم و اون اینکه:

اون وجود به من هیچ نیازی نداره که به کسی بگم که چه جوری زندگی کنه! (ابدا)! (لا)! (Never)!

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 13:59 |

ای برتر از خیال و قیاس و وهم و گمان!

منو از وسواس همه چیز رو توضیح دادن و از انجام دادن اونچه که دیگران تایید میکنن، آزاد کن!

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 19:16 |
امسال سر سفره هفت سین نشستم و با ترس(!) دیوان خواجه حافظ رو برداشتم و نیت کردم.

دلمو به دریا زدم و ...

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

براحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 19:15 |

دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد

موضوع پایان نامه:

مدلسازی اثر فشار بر مقاومت تماسی فصل مشترک قالب/قطعه

ارائه دهنده:

علی سیبیل!

اساتید راهنما:

دکتر دوامی

دکتر ورهرام

مکان(!): سالن کنفرانس دانشکده متالورژی دانشگاه شریف

زمان: یکشنبه،۲۹/۱۰/۸۷، ساعت ۱۰ صبح

.

.

.

دوستان منتظرتونم

 

 

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 15:52 |

هممون وقتی هفت ساله شدیم یه کوله پشتی گل من گلی انداختن پشتمون و گفتن پسرم (یا دخترم!) دیگه وقت اون رسیده که سواد یاد بگیری و واسه خودت کسی بشی! البته بعضی هامون که وضع مالیشون خوب بود(!) کودکستان رو هم تجربه کردند (ما که ندیدیم!)

با هزار بدبختی دیپلم گرفتیم و الی آخر...

تا اینکه رسیدیم به جایی که الان هستیم!

ولی هر چی فکرشو می کنم می بینم بی فایده بوده ! (یه چیزایی تو مایه های آب تو هاون رنده کردن!!!)

بیشتر ماها (حداقل من که اینجوریم!) درسهایی رو که اون اول اولا خوندیم خوب یاد نگرفتیم یا اگه خوب یاد گرفته باشیم، فراموش کردنشونو بهتر از یاد گرفتنشون، یاد گرفتیم!

یادتون که هست؟! (انشالله که هست !)

   این روزها بیشتر ماها با اینکه آخر و عاقبت چوپان دروغگو رو خوندیم  ولی واسه بهتر شدن زندگی مون تو دروغ گفتن به هم دیگه به هیچ وجه(!) کم نمیذاریم، یعنی یه جورایی واسه دروغ گفتن که بیشتر اوقات به تشخیص خودمون مصلحتیه (!) له له میزنیم! (دم خودمون گرم!!!)

خاطر مبارکتون هست که؟! (خدا کنه که باشه!)

با اینکه سرگذشت دهقان فداکار (ریز علی خودمون!) رو تو کلاس سوم و حکایت پتروس رو تو تو کلاس چهارم خوندیم و ازبریم (!)، ولی افسوس و صد افسوس که بیشتر مواقع حاضر نیستیم اندازه نوک سوزنی از حق خودمون  ( که بیشتر وقتها هم حق ما نیست!!!) بگذریم و نه تنها فداکاری نمی کنیم تازه با پروریی تمام حق دیگران رو هم زیر ...(!!!) له و لورده کنیم! ( ایول به مرام و معرفت خودمون!!!!)

فکر کنم هنوز فرهاد کنجکاو علوم سوم هنوز یادتونه، ولی وا اسفا (!) که این روزها ترجیح می دهیم از کنار خیلی چیزها به سادگی رد بشیم و حتی بهش فکرم نکنیم. بیشتر ماها این روزها " مثل گاو دنبال گاو بازیم و غریزی عمل میکنیم".

محاله که قهرمان تصمیم گیری تو سیم ثانیه رو فراموش کرده باشیم (آره بابا! همون کبری خودمون!)، ولی این روزها بیشتر ماها یک تصمیم درست و حسابی واسه زندگی مون نداریم!(یعنی یه چیزایی تو مایه های هر چه پیش آید خوش آید هستیم!)

داستان زاغ ابله عمرا اگه یادمون بره (!) ولی چه فایده! این روزها تا یکی ازمون تعریف میکنه سریع خودمونو می گیریم و فکر می کنیم آسمون جرخورده و ما یکی افتادیم تو این کره خاکی و داریم یه جورایی تلف میشیم! یه دوستی می گفت: همیشه دشمنت از تو تعریف میکنه، دوست واقعیت اونقدر بهت گیر میده وایرادات رو میگه که دهنت رو آسفالت میکنه! (دم هر چی منتقد منه گرم!!!)

من یار مهربانم ...

خوب حالا (!) به جای اینکه ادامه شعرو بخونی، ببین تو زندگیت چقدر به این یار مهربون بها دادی؟!

نه! خداییش، تعداد کتابهایی که تا حالا خوندی، از فیلم هایی که تا حالا دیدی کمتر نیستن؟؟؟!

حرف آخر اینکه من واقعا نمی دونم این درسارو واسه چی خوندیم؟! نکنه مشکل از قهرمان داستانهاست که بیش از حد ایده آل اند؟! (که نیست!)، یا مشکل از سیستم آموزشی؟! (که بعید می دونم!!!)

میگم نکنه مشکل از خود ماهاست؟!!!

 

 

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 23:44 |

تازگی ها شهرداری محترم تهران بزرگ  اقدام به برگزاری خیابان هنر(!) در مکانهای مختلف از شهر کرده. اون روز که خیلی تصادفی یکی از این خیابونا سر راهم بود رفتم  و یه ساعتی از غرفه های جوروا جور بازدید کردم وآمار بازدید کننده ها رو یه نفر افزایش دادم(!).

بعد از اینکه اومدم بیرون حالم خوب نشد که هیچ تازه بدتر هم شد!!!(میپرسید چرا!؟) خودتون یه سر برید و ببینید جواب سوالتون رو پیدا می کنید!

توی راه با خودم گفتم:

"ای کاش دغدغه هیچ هنرمندی تامین معاش نبود"

 

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 12:17 |

همین اول یه توضیح در مورد تیتر بدم که مطلبی که در ادامه می خونید هیچ ربطی به فیلم "ریدلی اسکات" با بازی "دی کاپریو" و "گلشیفته" ی خودمون(!) نداره و صرفا جنبه سو استفاده داره! (شفاف سازی کردم که وقتی به ته مطلب می رسین نگین ای بر پدر هر چی...!!!)

و اما بریم سراغ من!

این روزها، من دیگر به کلمات اعتقاد ندارم، چون دیده ام و می بینم که می شود با کلمات دروغهای شاخدار و غیر شاخدار ساخت و به خورد دیگران داد. من این دروغها را می پذیرم ولی باور نمیکنم. من در برابر کلمات فقط سکوت می کنم!

این روزها، من دیگر به آدمها اعقاد ندارم چو دیده ام و می بینم که آنها با کلمات دروغهای شاخدار و غیر شاخدار می سازند و تحویل مردم می دهند. من آدمها را می پذیرم ولی آنها را باور نمی کنم. من در برابر آدمها هم فقط سکوت میکنم!

این روزها؛ ما آدمها (من!) دیگر به هم نمی گوییم که راجع به هم چه فکر می کنیم و برایمان اهمیتی ندارد که دیگران در مورد ما چه فکر می کنند. ما (من!) دیگر آیینه یکدیگر نیستیم (آخ نمی دونی غیبت چه قدر حال میده!!!) و این درد آور که چه عرض کنم فاجعه است...

و باز این روزها، ما افکار و اندیشه هایمان را در پس لایه های بی اعتمادی و فاصله هایی که با سکوت آکنده است پنهان می کنیم و بدین گونه است که آدمها برایمان تبدیل به مجسمه هایی می شوند که زبان سخن گفتن ندارند و یا اگر دارند شنیده نمی شوند چون لابد دروغ می گویند و آدمهای دورو برمان فقط جز لاینفک روزمرگی امان هستند!

اما بدبختانه موضوع به اینجا ختم نمی شود! چون وقتی دروغها بارها تکرار شوند سرانجام آدمها (من!) آنها را می پذیرند و بدتر اینکه بعد ها همین ها را به صورت قانون درمی آورند  و این درد آور که چه عرض کنم فاجعه است...

+ نوشته شده توسط علی بی سیبیل در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 12:10 |