تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل

این روزها یکی از تفریحات سالم٬ گفتگو در باره گرانیهای اخیر به خصوص گرانی برنج است. راهکارهای زیادی توسط احاد و اقشار دولت ومردم برای حل این معضل ارائه شده است که هر یک به نوبه خود قابل تامل اند!

می پرسید چه راهکارهایی؟!

همین الان عرض میکنم!

به ادامه همکارم توجه فرمایید!!!

به طور مثال:


صدا و سیما: بنا به گزارش خبرگزاریها٬ بعلت کمبود شدید برنج در امریکا صدها تن کشته و بیش از هزاران تن زخمی شدند.


خبرگزاری فارس: شورای امنیت نسبت به گرانی برنج در کشورهای اروپایی هشدار داد.


خبرگزاری مهر: فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد طرح ضربتی علیه چلوکبابی‌ها از فردا در سراسر کشور آغاز میشود.


آیت الله ...: خوردن ته تیگ بدون اذن شوهر حرام است. خانم‌ها اینقدر ته چین درست نکنند.


مجلس شورای اسلامی امروز طرح دو فوریتی غنی سازی برنج را به تصویب رساند.


صبح امروز تعدادی از دانشجویان بسیجی مقابل سفارت تایلند تجمع کردند و پرچم تایلند را آتش زدند.


روزنامه کیهان: چند تن از شالی‌کاران رشت که وابسته به جریان ضدانقلابی اصلاحات بودند دستگیر شدند.


اعلام خبر خوش توسط رییس جمهور محبوب: سال آینده به همه جهان برنج صادر خواهیم کرد!!!

از وبلاگ ملا حسنی

 


+ نوشته شده توسط علی سیبیل در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:47 |

در یک روز عجیب
مثل هر روز دگر
خسته و کوفته از کار
 شدم منزل خویش
منزلم بی غوغا
توی یک شهر غریب
فرصتی عالی بود
بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او........
پس به فریاد بلند
حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستی این عالم و آن بالاها......!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟
که شما حوصلتان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟
و شما ساخته اید این عالم
با همه وسعت و ابعاد خودش
تا به ما بنمائید
هیبتا
ما همگی ترسیدیم!
به خداوندیتان
تنمان می لرزد......!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار که شما دوزخ سختی دارید.......
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و شنیدیم اگر ما شب و روز
ز گناهان و ز سر پیچی خود توبه کنیم
چشممان خون ببارد و بساییم به خاک درتان پیشانی و به ما رحم کنید
و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال
حور و پردیس و پری هم دارید........
تازه غلمان هم هست
چون تنوع طلبی آزاد است!
من خودم می دانم که شما از سر عدل
بخت و اقبال مرا قرعه زدید
همه چیز از بخت است!
شده ام من آدم
اشرف مخلوقات (راستی حیوانات هر چه کردند ندارد کیفر؟)
داشتم خدمتتان می گفتم
قسمتم این بوده
جنس من مرد شده!
آمدم من دنیا
مرز سال دو هزار
قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار
پدرم این بوده
که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نعم.......!
هر چه شد قرعه من این آمد!
راستی باز سوالی دارم
بنده را عفو کنید
توی آن قرعه کشی ناظری حاضر بود؟
من جسارت کردم.آب هم کز سر من بگذشته پاسخی نیست
ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
چشم تنها ز خودش بی خبر است
چشم را آیینه ای می باید
تا خودش در یابد
تا بفهمد که چه رنگی دارد
تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد
عجبا فهمیدم
شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد.......!
از تماشای قد وقامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور و ستم آینه را می بینید؟
شاید این آینه
معیوب و کج است
خط خطی گشته و پر گرد و غبار!
یا که شاید سر وته آینه را می نگرید!
ورنه در ساحتتان
این همه زشتی و نازیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم
عرفا می گویند:
که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل
خلق نمودی بنده!
عجبا!
عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟
می شود دست ز من برداری؟
بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردی  که شوم عاشق تو؟
که برایت بشوم واله و حیران و خراب؟
مرحمت فرموده
همه عشق و می و ساغر خود را تو زما بیرون کش!
عذر من را بپذیر!
این امانت بده مخلوق دگر!
می روم تا کپه ام بگذارم
صبح باید بروم بر سر کار
پی این بدبختی
پی یک لقمه نان!
به گمانم فردا
جلوه عشق تو را می بینم
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده.......!
خوش به حالت که غمی نیست تو را
نه رئیسی داری
نه خدایی عاشق
نه کسی بالا دست!
تو و یک آینه بی انصاف!
کج و کوله ست و پر از گرد و غبار
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟
خواب سنگین به سراغم آمد
کم کمک خواب مرا پوشانید
نیمه شب شد و صدایی آمد
از دل خلوت شب
از درون خود من
من خدایت هستم!
هر چه را می خواهی
عاشقانه به تو تقدیم کنم
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خنده شیرین تو سوگند که تو
هر چه را می بینی
ذهن خلاق خودت خلق نمود
هر چه را خواسته ای آمده است
من فقط ناظر بازی توام
منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه
ز ته دل
ز درون
خواهش نا محسوس
نه به فریاد بلند
بلکه از عمق وجود
ز برای عدم خود بنما
تو همان لحظه دگر نابودی
به همان سادگی آمدنت
خواهش بودن تو
علت خلق همه عالم شد
تو به اعماق وجودت بنگر
ز چه رو آمده ای روی زمین؟
پی حس کردن و این تجربه ها
حس این لحظه تو
علت بودن توست!
تو فقط لب تر کن
مثل آن روز نخست
هر چه را می خواهی
چه وجود و چه عدم
بهر تو خواهد بود
در همان لحظه آن خواستنت
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟
دلبرم حرف قشنگت این بود:
شهر زائیده شدن این باشد
تا توانم که فلان کار کنم
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم
پدرم آن آقا
خلق و خویش  روشش  میراثــش
همه اش راه مرا می سازد
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم
همه را با وسواس تو خودت آوردی
همه را خلق نمودی همه را
تو از آن روز که خودت خواسته پیدا گشتی
من شدم عاشق تو
دست من نیست
تو را می خواهم
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای
شر و بی حوصله و بازیگوش
مثل یک بچه پر جوش و خروش
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند
که شوم عاشق تر
هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت
رشته عشق شود محکمتر...................!
دیر بازیست به من سر نزدی!!!!
نگرانت بودم
تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آوازبلند
رمز شب را گفتی:

من چرا آمده‌ام بر روی زمین؟
باز هم یادم باش!!!!
مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمی آغوش توام
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد.......!
خواب من خواب نبود!!!!!
پاسخی بود به بی مهری من
پاسخ یک عاشق.........
به خداونـــــــــــــــــد قسم
من از آن شب
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا

 

شاعر: سعید (sin_jim@yahoo.com )
+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:30 |

وطن یعنی صف نون و صف شیر            وطن یعنی همش درگیر ، درگیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت      همین نفتی که توی سفره ها رفت

وطن یعنی همین سهمیه بندی       وطن یعنی کمربند و ببندی

وطن یعنی لیسانس ، علاف ، بیکار      کمی چایی ، کمی قلیون و سیگار

وطن یعنی خیابان خواب ، معتاد     پسرهای فرار ، ای داد بیداد

وطن یعنی تموم سهم ملت     یه تیکه نونه و باقی خجالت

وطن یعنی من و تو در محافل     ز درد اجتماع خویش غافل

وطن یعنی اداره ، زیر میزی     اگه بیشتر بدی ؛ بیشتر عزیزی !

وطن یعنی هزاران پشت کنکور     فدای مدرک از گهواره تا گور

وطن یعنی امیر قلعه نوعی!     ( اونم ما رو گیر آورده به نوعی! )

وطن یعنی هزاران خونه خالی     زن کوچه نشین ، مرد زغالی

. . .

وطن یعنی حقوق حقه زن :     همه خوبن به جز مادر زن من!

وطن یعنی یه دانشگاه آزاد     که کلی شهر ها رو کرد آباد!

وطن یعنی لباس برمودایی    ( ولی تیپ قشنگیه ؛ خدایی !!! )

. . .

وطن یعنی که اصلاحات چینی     وطن یعنی یه روز خوش نبینی!

وطن یعنی همین آیینه دق!     وطن یعنی خلایق هر چه لایق

وطن یعنی تحمل ، تاب ، طاقت     وطن یعنی حماقت در حماقت

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:26 |

امروز بهتره که چیزی نگم!


چون اگه بگم دیگه میگم!


و اگه نگم دیگه نمی گم!


پس بهتره که نگم... که از اتاق 219 بوی نامردی می یاد!بوی لنگ و ... می یاد!بوی فتنه می یاد!(اوه

گفتم!)

پس میگم تا برای نسلهای آینده درس زندگی باشه!

بعضی ها از جمله ( ح.د) و (ح.م) رفته اند و لیست جدید برای ترم بعد رد کرده اند!

که چی مثلا؟! که ما رشتمون (م.پ) هستش!

بی جنبه ها! خوب منم رشتم (م.م ) ده!!! این که دلیل نمیشه!

بعضی های دیگراز جمله (ق.ع.ب) هم که تازگیها کاشف به عمل آمده است که در گروه سنی "ب" قرار

دارند، ظرف غذای خود را به طور مجزا تطهیر می کنند و روی اعضای اتاق اسم مبارک" ایشبیل" را

بنهاده اند!

خدا آخر و عاقبت همه پهلوون پنبه هارو رو ختم به خیر کنه!(برای اینکه لال از دنیا نری بگو آمین!!!)

برای امروز کافیه دیگه!

هر چی کمتر در مورد اتاق فعلی ما بدونید براتون بهتره!(به جون خودم!)

اگه از فضولی دارین میمیرین و می خواین بیشتر بدونید، چارش اینه که :

با ما تماس بگیرید!

com.سازمان بهینه سازی روحیه پهلوونی!.www

 

(دن دن درن دن، دن!)

 

اینم آهنگش بود!!!



+ نوشته شده توسط علی سیبیل در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:30 |

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

 

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

 

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

 

و خدا كمي نور به او داد.

 

نام او كرم شب تاب شد.

 

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

 

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

...

 

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

منبع: مجله چلچراغ

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:2 |

         کريسمس

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو واشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت ،حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: "خانم! شما خدا هستيد؟" زن جوان لبخندي زد و گفت: "نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم ."

پسرك گفت: "مطمئن بودم با او نسبتي داريد!!!"

 

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

آن ميلمن

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:9 |
  • خدا مرد...ما خود خدا را ساختیم و خود او را کشتیم!
  • خدا مرد...خدا از بس که به حماقت این مردم خندید مرد!!!
  • خدا مرده است و ما همه قاتلان خداییم!
+ نوشته شده توسط علی سیبیل در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:15 |

 

                                   

 

دو سه روز پیش لابه لایebook  هام داشتم غلط میزدم! که اسم یه کتاب توجه ام رو جلب کرد!

(باب متوجه!!!)

 

 اسم کتاب این بود:"خاطرات روسپیان سودازده ی من" نوشته گابریل گارسیا مارکز

 

به هر حال تو سن و سال من، اونم تو این مملکت!، دیدن این اسم!، یه جورایی آدم رو وادار میکنه

 که کتاب رو دو شبه تموم کنه!!!

 

از نحوه ی پیشبرد داستان توسط نویسنده خیلی خوشم اومد، گاهی وقتها جمله هایی رو

 

 میخوندم که برای یه لحظه هم که شده فکر میکردم اینا حرفای خودمه!!!(بابا علی گارسیا!)

 

به همین دلیل موقع خوندن جمله های باحالش رو نوشتم تا اونایی که کتاب رو خوندن حداقل با

 

 خوندن بخشهایی از اون یه یادآوری براشون بشه!

 

فقط  چون از کل کتاب این جمله ها رو در آوردم پیوستگی خاصی ندارند، اونم به بزرگواری شما و

 

 خودم بخشیدم!

 

"صبر از هر آدمیزادی عاقلتر است..."

 

"اینها ریسکهای زنده ماندن‌اند.."

 

"هیچ پیری نیست كه مخفیگاه گنج خودش را فراموش كند..."

 

"در رختخواب بیوه گی خود جان سپرد..."

 

"قرص ماه داشت به وسط آسمان می رسید و دنیا گویی در آب های سبز رنگ غرق شده بود..."

 

"رختخواب نازك اندام را فرشته ها در بر گرفته اند..."

 

"گفت :دنیا داره پیش میره. گفتم: آره داره پیش میره ولی دور خورشید می گرده..."

 

"ببر غذاشو دور دورا نمی خوره..."

 

"آن را مائده ای از طرف شیطان تعبیركردم..."

 

"همان طور كه وقایع واقعی فراموش می شوند بعضی وقایع هم كه هرگز اتفاق نیافتاده اند می

 

 توانند در خاطرات طوری زنده بمانند كه گویی اتفاق افتاده اند..."

 

"سن اون چیزی نیست كه آدم داره، اونِه که آدم حس میكنه..."

 

"به اقتضای دل ودماغم رنگ چشمانش را عوض می كردم: رنگ آب وقت بیدار شدن، رنگ عسل

 

 وقتی می خندید و به رنگ آتش وقتی لج می كرد.."

 

"برحسب سن وسال وبسته به حال خودم او را لباس میپوشاندم: نامزدی عاشق در بیست

 

 سالگی، روسپی مجلس در چهل سالگی، ملكه بابل در هفتاد سالگی و قدیسه در صد

 

 سالگی..."

 

"آن قدر دل رحم، كه حتا برای شیطون هم دلش می سوخت..."

 

"خون دررگهایش مثل آواز جریان داشت وتا پنهانترین مرزهای تنش میرفت وباز تطهیر شده از

 

 عشق به قلب بازمیگشت..."

 

"فهمیدم كه وسواس من برای اینكه هر چیز جای خودش باشد،هركار به موقع خود انجام شود

 

 وهر كلمه به جای خودگفته شود محصول ذهن منظم من نیست بلكه برعكس همه نوعی تظاهر

 

 است كه اختراع كرده ام تا بی نظمی ذاتی خود را پنهان كرده باشم.متوجه شدم كه نظم من

 

 فضیلت نیست، عكس العملی است در مقابل جهلم، كه سخاوتمند به نظر برسم تا فقرم را

 

 بپوشاند، محتاط به نظر برسم تا منحرف وسازشكار باشم تا تسلیم خشم فرو خورده خود

 

 نگردم،سر وقت ودقیق باشم تا دانسته نشود كه چه قدر وقت دیگران برایم بی اهمیت است و

 

 بالاخره فهمیدم كه عشق حالتی روحی نیست بلكه بخت واقبال است..."

 

" به خاطروجوداوبرای اولین باردرسن نودسالگی با وجود طبیعی خود روبه رو می شدم..."

 

" نیروی شكست ناپذیری كه جهان را به پیش برده عشق هایی با فرجام خوش نیستند بلكه

 

 برعكس..."

 

"اشتباه نكن، دیوانه های آروم جلو تر از آینده میرن..."

 

"شهرت مثل یك زن چاقه كه باآدم نمیخوابه ولی همیشه وقتی آدم بیدار می شه می بینه که از

 

 اونطرف تخت داره مارو نگاه میكنه..."

 

"سِكس تسكین آدمیزاده وقتیبه عشق نمی رسه..."

 

"مثل ملوان های خوشحال به آنها سلام می دادم..."

 

"اگر در این دنیا از چیزی متنفر باشم جشنهایی است كه درآنها مردم میگریند چون شادند، آتش

 

 بازی، آوازهای دسته جمعی احمقانه و گل های كاغذی كه هیچ ربطی به كودكی كه دوهزار سال

 

 پیش در اصطبل محقری به دنیا آمد ندارد..."

 

"متوجه شدم كه به دستورهای من عمل نمی كند اما فرصت را هم برای خوشحال كردنم از دست

 

 نمی دهد..."

 

"آیا گربه ببر كوچكی در اتاق نیست؟..."

 

"چون عشق خیلی دیر به من آموخت كه آدم خودش را برای كسی مرتب می كند، برای كسی

 

 لباس می پوشدوبرای كسی عطر می زند و من هیچ وقت كسی را نداشتم..."

 

"باردیگر به من ثابت شد كه آدمها درعكس ها، از آن چه در واقعیت هستند بدتر

 

و پیرتر به نظر میرسند..."

 

"هیچ وقت فكرش را نمی كردم كه یك دختر خفته بتواند آن همه مصیبت به بار آورد..."

 

"ایدوسد مارسو:  امكان ندارد كه آدمی عاقبت شبیه كسی نشود كه دیگران فكر می كنند او

 

 هست..."

 

"آدم خودش را از درون می بینه ولی همه ازبیرون می بینند..."

 

"قبل از اینکه لذت همخوابگی باعشق راامتحان كرده باشی، نمیر..."

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:57 |
 
 

فرهاد ۲۹ دی ۱۳۲۲ در تهران متولد شد. پدرش رضا مهراد، کاردار ایران در کشورهای عربی بود. فرهاد تا ۸ سالگی که به همراه خانواده به تهران بازگشت در عراق زندگی می‌کرد. برادر بزرگ فرهاد ویولن می‌نواخت. یکی از دوستان برادرش متوجه علاقهٔ فرهاد به موسیقی می‌شود و از خانواده فرهاد می‌خواهد که سازی برای او تهيه کنند. با اصرار برادرش يک ویولن‌سل برای او تهیه می‌کنند و تمرینات فرهاد آغاز می‌شود. ولی عمرتمرینات ویولن‌سل از ۳ جلسه فراتر نرفت و دست روزگار ساز او را شکست.

پس از بازگشت به ایران فرهاد اولین اجرای موسیقی خود را در هتل ریمبو در خیابان ایرانشهر تهران اجرا کرد. سپس به اجرای برنامه در رستوران کوچینی ادامه داد و در آنجا به فرهاد بلک‌کَتس مشهور شد. در این دوران در کافه‌های مختلف تهران به خواندن آوازهایی از گروه‌های معروف موسیقی آن زمان از جمله بیتل‌ها، الویس پریسلی، و ری چارلز می‌پرداخت. در همین دوره ترانهٔ «اگه یه جو شانس داشتیم» را برای دوبلهٔ فیلم بانوی زیبای من خواند که در فیلم استفاده نشد.

در ۱۳۴۸ فرهاد برای ترانهٔ «مرد تنها» (با آهنگ اسفندیار منفردزاده و شعر شهیار قنبری) در فیلم رضا موتوری (به کارگردانی مسعود کیمیایی) آواز خواند. این ترانه در سال ۱۳۴۹ هم‌زمان با اکران فیلم به شکل صفحهٔ موسیقی منتشر شد. در ۱۳۵۰ ترانهٔ «جمعه» (کار منفردزاده و قنبری) را برای فیلم خداحافظ رفیق (به کارگردانی امیر نادری)، در ۱۳۵۱ ترانهٔ «خسته» را برای فیلم زنجیری، و در ۱۳۵۶ ترانهٔ «سقف» (کار منفردزاده و ایرج جنتی عطایی) را برای فیلم ماهی‌ها در خاک می‌میرند خواند.

 

 

 

 

 

 

 

در همین سال‌ها(اوایل دههٔ ۱۳۵۰) فرهاد با دختری به نام مونیکا آشنا شد و با او ازدواج کرد اما سرانجام این ازدواج جدایی بود. بعدها یعنی در اواخر همین دهه فرهاد با پوران گلفام ازدواج کرد و تا پایان عمر با او زندگی کرد.

تا سال ۱۳۵۷ و انقلاب ایران کنسرت‌های فراوانی داد. در بهمن ۱۳۵۷ هم‌زمان با انقلاب ترانهٔ معروفش «وحدت» (آهنگ از منفردزاده، شعر از سیاوش کسرایی) را ضبط کرد.

پس از انقلاب مدت‌ها از کار منع شد تا بالاخره در ۱۳۶۹ آلبوم خواب در بیداری را منتشر کرد که چند ترانهٔ فارسی و چند ترانهٔ انگلیسی داشت. در این نوار فرهاد پیانو هم می‌نواخت و بعضی از آهنگ‌ها را هم خود ساخته بود. در ۱۳۷۴ نیز اولین کنسرت بعد از انقلابش را در کلن اجرا کرد.

در ۱۳۷۶ آلبوم وحدت او نیز منتشر شد که شامل ترانه‌های دههٔ ۱۳۵۰ او بود. در ۱۳۷۷ توانست در هتل شرق تهران کنسرت اجرا کند و آلبوم برف را نیز منتشر کرد. در ماجرای محاکمهٔ غلامحسین کرباسچی یادداشتی در روزنامهٔ توس (۱۸ مرداد ۱۳۷۷) چاپ کرد تحت عنوان «معرفت آقای شهردار» که در آن به حمایت از کرباسچی پرداخته بود.

پس از انتشار آلبوم «برف»، فرهاد درصدد تهيه آلبومی با نام «آمین» بود که ترانه‌هایی از کشورها و زبان‌های مختلف را در بر می‌گرفت. اما از مهرماه ۱۳۷۹ بیماری او جدی شد. فرهاد به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجهٔ عوارض کبدی ناشی از آن در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به لیل در فرانسه رفت و در ۹ شهریور همان سال پس از مدتی اغما در بیمارستان، در سن ۵۹ سالگی درگذشت و در ۱۳ شهریور در گورستان تیه در پاریس دفن شد.

 

 

 

آثار

 

  آهنگ‌سازی

 

آلبوم‌ها

 

ترانه‌ها

 

 

تو هم با من نبودی

مثل من با من و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی

آنكه میپنداشتم

باید هوا باشد

و یا حتی گمان می كردم این تو باید از خیل خبر چینان جدا باشد

تو هم با من نبودی

تو هم با من نبودی

تو هم از ما نبودی

آنكه ذات درد را باید صدا باشد

و یا با من چنان هم سفره ی شب

باید از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما و حتی در حریم ما

ساده دل بودم كه میپنداشتم

دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی

برگلیم ما و حتی در حریم ما

ساده دل بودم كه میپنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم با من نبودی یار

ای آوار ای سیل مصیبت بار

(خواننده: فرهاد مهرداد)

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:2 |
 

                               

                                        زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
                                          ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم  

                                  می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
                                    سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم  

                                       زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
                                         طره را تاب مده تا ندهی بر بادم  

                                       یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
                                         غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم 

                                       رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
                                          قد برافراز که از سرو کنی آزادم  

                                    شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
                                          یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم  

                                      شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
                                        شور شیرین منما تا نکنی فرهادم  

                                    رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
                                         تا به خاک در آصف نرسد فریادم  

                                      حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
                                          من از آن روز که در بند توام آزادم

                                                              (شاعر:حافظ - خواننده:محسن نامجو)

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:25 |