تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل
دیشب هم اتاقیم نیمه های شب داشت زیر لب این شعر و زمزمه می کرد:

                                    صفایی ندارد ارسطو شدن!
                                                                        خوشا پر کشیدن پرستو شدن

یه لحظه با خودم گفتم خدایا نکنه اشتباه کردم!(بابا همین که رفتم دنبال درس و مشق دیگه!)

فکر کنم خدا هم ته دلش خنده ای کرد و گفت:" نه پس!!!"
+ نوشته شده توسط علی سیبیل در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 21:4 |

من مي ترسم!

من صرفا، اين روزها مي ترسم! (آينده و گذشته ديگر برايم مهم نيستند)

من از خود خودم مي ترسم (نه از كس ديگر!)

شايد به خاصر اينكه اين روزها مرز بين حسادت، حماقت، حقارت، صداقت و صراحت را نمي توانم تشخيص دهم !

من مي ترسم!

و فقط، اين روزها مي ترسم! (آينده و گذشته را به حال خودشان رها كرده ام)

من از خود خودم مي ترسم (نه از كس ديگر!)

شايد به خاطر آنكه آنقدر با شتاب آمده ام كه روحم در جايي بين من و ازل جا مانده است. نمي دانم بايد بروم يا بايستم تا روحم به من بپيوندد؟!

من ميترسم!

و تنها، اين روزها مي ترسم! (آينده و گذشته در من گم شده اند)

من از خود خودم مي ترسم (نه از كس ديگر!)

چون از همه چيز و همه كس خسته شده ام. انگار براي رفتن يكي به زور هلم مي دهد. ترس من شايد از اين باشد كه اين روزها سنگ صبور مطمئني ندارم كه بگويم و داد بزنم ...! پس اين روزها مجبورم با سايه ام همدم شوم و با او بگويم و بر سرش داد بزنم كه:" هاي! آهاي!!! من نمي خواهم بروم ؛ مي خواهم بايستم و از دور به زندگي ام نگاه كنم و بخندم!!!

و باز، من مي ترسم!

و باز همين روزها مي ترسم!(آينده و گذشته مرا به حال خودم رها نمي كنند)

من از خود خودم مي ترسم (نه از كس ديگر!)

مي ترسم همين و همين فردا بميرم ( نه وقت ديگر!)؛ بميرم بدون آنكه خودم را در حد خودم شناخته باشم! بميرم بدون آنكه راهم را پيدا كنم و ماموريتم را انجام دهم!

و دوباره، من مي ترسم !

و دوباره همين روزها مي ترسم!(شايد من در آينده و گذشته ام گم شده ام؟! كسي چه ميداند؟)

من از خود خودم مي ترسم (نه از كس ديگر!)

مي ترسم همين فردا و يا شايد در شامگه يكي از همين فردا ها بميرم و آنطور كه بايد و شايد قدر داشته هايم را نداسته باشم! (راستي! مگر من چه دارم و داشته ام؟!)؛ ترسم شايد از اين است كه تا فردا و فردا ها ي ديگر انسان بودنم را نشنوم و نبينم و نفهمم!

و من مي ترسم

.

.

.

نمي دانم شايد كسان ديگري هم هستند كه همراه من مي ترسند!

اما چون ميترسند ترسشان بر ملا شود، دم بر نمي آورند.

خداوندا، اي كاش بودي و نبودنت را (بين ما) مي ديدي!!!

مي ديدي كه چگونه بنده ات ازفرط ترس به هر سو مي دود و لي ماُمني نمي يابد.

مهربانا اي كاش بودنت نبودنت را از ياد نبرد!

.

.

.

ميدانم!

ميدانم كه هستي و مي بيني!

پس باش!!!

و بيشتر باش!

و نزديكتر باش!

و براي هميشه باش.

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 0:41 |
"آدمها همیشه چیزی را باور می کنند که دوست دارند باور کنند"

"اشتهار شهوت می آورد"

"دریا پیمایی ضروری است اما زندگی ضروری "

"وقتی از ما ستایش می کنند باید نگران رفتارمان باشیم"

"دوست واقعی کسی است که موقع پیش آمدهای خوب کنار آدم باشد! دوست کاذب کسی است که با آن "قیافه ی و آن همدردی فقط به لحظه های سختی ظاهر می شود و در واقع مشکلات ما تسلایی است بر زندگی نکبت بار خودش"

"اگر کسی بتواند بی قید وشرط محبوبش را دوست بدارد عشق به خدا را نشان داده است"

"او زمانی مرد که هنوز زنده بود"

"تغییر فقط یک انسان یعنی تغییر نوع بشریت"

"واقعیت چیست؟جز داستانی که دیگران در باره ی دنیا ساخته اند و این که چگونه باید با آن بسازیم"

"چیز مهم همیشه می ماند... آنچه می رود چیزی است که فکر میکنیم مهم است، اما در واقع بی ارزش است مثل قدرت کاذبی که گمان می کنیم برای در اختیار گرفتن انرژی عشق داریم"

"فقیر تویی! تو که وقتت در اختیار خودت نیست، بر کارت تسلط و حق نداری، مجبوری از قواعدی پیروی کنی که خودت وضع نکرده ای و نمی فهمی"

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 21:26 |

ميدونين اين روزها چرا ديگه هيچ چيزي حال نميده؟!

علتش رو بهتون ميگم ولي قول بدين كه به همه بگين كه به هيش كي نگن! قول ميدين؟! مهم نيست اگه قول ندين هم من باز چرنديات تو ذهنم رو بلغور مي كنم! علتش تنهايي آدماي امروزيه! باور كنيين، چند تا مثال ميزنم تا كفتون ببره!

ما آدمهاي تنهاي امروزي...

  • بنابه موقعيت با هم دوست مي شويم; دانشگاه ، دبيرستان، سر كار... و بعد از اتمام موقعيت هاي مشترك يك شماره موبايل مي ماند (كه سر فرصت مناسب اونم delete ميكنيم!)و چند خاطره و هر كس راه خودش را مي رود.
  • بنابه منافع مشترك با هم رفيق مي شويم، دست به دست هم ميدهيم و زيرآب فلاني را مي زنيم و يا از غيبت كردن پشت سر بهماني كلي خاطرمان را شاد ميكنيم و بعد از مدتي منافع تمام مي شود و از همديگر خسته مي شويم.
  • يا حافظه بلند مدت نداريم يا بي احساس تشريف داريم  و يا تنبل هستيم! چون دلمان براي هيچ كس و هيچ جا تنگ نمي شود و اگر بشود نه به خاطر مشغله بلكه به خاطر تنبلي هيچ محلي نمي گذاريم.
  • هيچ سنگ صبور مطمئني در دسترسمان نيست! پس براي تخليه خاطر سنگينمان مجبوريم با بي ربط ترين آدم زندگي امن درد و دل كنيم.
  • تنهايي ار با كتاب پر مي كنيم، كتابهايي كه گاه ما را با لذتهايي آشنا مي كنند كه در اختيار نداريم و بعد از اتمام كتاب سر خورده و افسرده مي شويم  و به ناچار سراغ كتاب بعدي مي رويم.
  • تشنه كمي محبت و توجهيم، چون از راههايي كه بايد، محبت نمي بينيم. آويزان اين و آن مي شويم و ارزش خود را پايين مي آوريم.
  • تا دلت بخواهد آشنا و دوست مجازي داريم كه رابطه ي تعيين شده اي با ما دارند و من هنوز فايده اين دوستيها را كشف نكرده ام!
  • حالت صورتمان را پشت صورتكهاي مسنجر و كلوب(!) قايم مي كنيم و عاشق چت ايم!!!; در چت مي توانيم بي رودر وايسي هر چه دوست داريم بگوييم و با آدمهاي بي ربط چرند ببافيم.
  • با اس ام اس و كامنت  مراتب چاكريت و رفاقت و تبريك و تسليت و ... را تمام كمال به جا مي آوريم .

با اين اوصاف ...

من...

.

.

.

ميترسم!!!

مي ترسم خودم و امثال خودم(!) به سطل زبا له اي تبديل شويم; سطل زباله اي پر از حرفهاي چرك كرده ناگفته، بي رحمي، بي مهري، دوست نداشتن، ترس، سر خوردگي، حرفهاي مفت،...!

حالا خود دانيد، از ما گفتن!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 23:50 |

همون طور كه قولش رو داده بودم از كتاب زهير براتون يه چند صد تا جمله با حال انتخاب كردم كه كم كم براتون ميذارمشون ( يعني به خوردتون ميدم!!!)

" پي بردم اجازه هر كاري را دارم، جز آنكه كسي را وادار به پيروي از جنون و عطش زندگي خودم بكنم"

"آزادي توانايي انتخاب و تعهد به آن انتخاب است"

"زنها دنبال ثبات و تعهدند و مردها پي ماجراجويي و ناشناخته ها"

"دريافتم كه مي توانم دوست بدارم بدون آنكه احساس حقارت بكنم"

"تعصب تنها راه رهايي از ترديدهايي است كه همواره در كار برانگيختن و تحريك روح انسان است"

"انسان دو مشكل بزرگ دارد: اول آنكه از كجا بايد شروع كند، دوم آنكه كجا بايد توقف كند"

"چيز ولرم تاثيري بر كام انسان نمي گذارد"

"براي اينكه خودم را با او پيدا كنم بايد خودم را با خودم پيدا كنم"

"بعضي ها خوشبخت به نظر مي آيند و اصلا به موضوع فكر نمي كنند"

" بعضي ها مثل گاو دبال گاو بازند و غريزي واكنش مي دهند"

و اين داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 23:46 |