دیشب
خواستم از نکبتی که منو فرا گرفته بود خلاص شم، چون به نظرم می اومد یه اتفاق که
همین دیروز برام اتفاق افتاده بود به همون اندازه که یه اتفاق هزار سال پیش برام
کهنه و بی تاثیره، بوده وهست!
رفتم
سراغ کاغذ و شروع کردم به نوشتن!
افکارم
خود به خود تجزیه می شدند، نمیدونم چه قدر طول کشید تا اولین جمله رو نوشتم؟!
هرگز تا
حالا دوست نداشتم خدا رو توی مدرسه ی دینی (حوزه علمیه!) یا توسط اهالی اون جستجو
کنم، حتی همین دیشب!
پس خودم رفتم سراغش، خود خودم! تنهایی(بابا (!!!Brave Heart
خواستم بنویسم"به نام اونی که آخرشه!" (با خودم
گفتم :ای بابا پس اولشو وسطش چی؟!)
خواستم بنویسم و بعدش بگم "به نام اونی که مال همه اس"(دیدم
نیست!چون خودش گفته دین نزد ما فقط اسلامه و غیر مسلمونا همه جزو خاسرین اند!!!،پس
میشه نتیجه گرفت که اون مال خاسرین نیست!)
خواستم بگم و بعدش بنویسم "به نام اونی که همه مال
اونن" (شنیدم که یه دوستی می گفت:آخه منه...، یا توی...، یا اونه... به چه
دردش می خوریم!)
خواستم بگم و فقط بگم "به نام اوس کریم!"( گفت(!):
چیه؟! چایی نخورده پسر خاله شدی!)
خواستم بنویسم و فقط بنویسم"به نام خدا"، به همین
سادگی! ( گفت(!):آخه تو از من چی میدونی که هزارو یک اسم روم گذاشتی و ادعای بندگی
ام رو می کنی؟!)
خواستم داد بزنم "خدایا خیلی باحالی! " (گفتم
لابد خودش میدونه دیگه! چه کاریه حالا من داد بزنم؟!)
این همه گفتم و گفت تا...
دیدم حالا که نخواسته و نمی خواد که بدونم چی هست و کی هست
پس به هر اسمی صداش کنم کفر نگفتم!

