تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل

دیشب خواستم از نکبتی که منو فرا گرفته بود خلاص شم، چون به نظرم می اومد یه اتفاق که همین دیروز برام اتفاق افتاده بود به همون اندازه که یه اتفاق هزار سال پیش برام کهنه و بی تاثیره، بوده وهست!

رفتم سراغ کاغذ و شروع کردم به نوشتن!

افکارم خود به خود تجزیه می شدند، نمیدونم چه قدر طول کشید تا اولین جمله رو نوشتم؟!

هرگز تا حالا دوست نداشتم خدا رو توی مدرسه ی دینی (حوزه علمیه!) یا توسط اهالی اون جستجو کنم، حتی همین دیشب!

پس خودم رفتم سراغش، خود خودم! تنهایی(بابا  (!!!Brave Heart 

خواستم بنویسم"به نام اونی که آخرشه!" (با خودم گفتم :ای بابا پس اولشو وسطش چی؟!)

خواستم بنویسم و بعدش بگم "به نام اونی که مال همه اس"(دیدم نیست!چون خودش گفته دین نزد ما فقط اسلامه و غیر مسلمونا همه جزو خاسرین اند!!!،پس میشه نتیجه گرفت که اون مال خاسرین نیست!)

خواستم بگم و بعدش بنویسم "به نام اونی که همه مال اونن" (شنیدم که یه دوستی می گفت:آخه منه...، یا توی...، یا اونه... به چه دردش می خوریم!)

خواستم بگم و فقط بگم "به نام اوس کریم!"( گفت(!): چیه؟! چایی نخورده پسر خاله شدی!)

خواستم بنویسم و فقط بنویسم"به نام خدا"، به همین سادگی! ( گفت(!):آخه تو از من چی میدونی که هزارو یک اسم روم گذاشتی و ادعای بندگی ام رو می کنی؟!)

خواستم داد بزنم "خدایا خیلی باحالی! " (گفتم لابد خودش میدونه دیگه! چه کاریه حالا من داد بزنم؟!)

این همه گفتم و گفت تا...

دیدم حالا که نخواسته و نمی خواد که بدونم چی هست و کی هست پس به هر اسمی صداش کنم کفر نگفتم!


+ نوشته شده توسط علی سیبیل در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 21:5 |

امروز خوشحالم! چون بعد يكسال بغضم تركيد و تونستم گريه كنم!!!

امروز يكي از بهترين دوستانم رفت كانادا، رفتم بدرقه اش، بدرقه اي تلخ و گوارا!!!

يه جمله هست كه گفتنش لذت بخشه ولي شنيدنش فاجعه است!

"حلالمون كن"

تا اون لحظه به مدد جمله ي "مرد كه گريه نمي نكنه" به زور خو دمو نگه داشته بودم!(كه شايد جمله بسيار بي خودي كه تو فرهنگ ماها جا افتاده!)

ديگه نتونستم، بغلش كردم و آروم اشك ريختم (با خودم گفتم: گور باباي هر چي مرد اونجوريه!)

خيلي آرزوها بود كه تو دلم واسش كردم ولي ديدم همش كليشه‌اي‌اند! پس سكوت كردم و تو سكوت مرگبارم اشك ريختم!

امروز فهميدم تو حالت ازل و ابد نميشه حرف زد.

دوستم كه رفت، مادرش رو به من كرد و گفت: چهار سال ديگه بر ميگرده؛ نه؟! و بغض كرد و ديگه چيزي نگفت!

امروز فهميدم دوست داشتن يعني از دست دادن كنترل.

پرواز ساعت 9 صبح بود. رو بيلبورد نوشت؛ پرواز D932 آماده پرواز است. اشك توي چشماي مادر دوستم آروم و قرار نداشت!

تا ساعت 9:20 انگارنوشته‌ي روي تابلو يخ بسته بود، انگار نمي‌خواست عوض شه!برگه‌هاي روي بيلبورد چرخيدن و روي تابلو با قاطعيت(!) نوشته شد:" D932 پرواز كرد".

حس كردم تمام گلبولهاي قرمز خونم يكجا تركيدند! مادرش دوباره پرسيد: چهار سال ديگه بر ميگرده؛ نه؟! و بغض كرد و ديگه چيزي نگفت!

امروز فهميدم عشق حقيقي يعني ايثار كامل.

مراسم تجليل از نخبگان داشت به طور زنده تو سالن انتظار فرودگاه پخش مي‌شد!!!!!!!

هممون زديم زير خنده!(چراشو اگه فقط يه روز وقت بذارين و برين قسمت هاي پروازهاي خارجي، ميفهمين!)

دوستم و خيلي‌هاي ديگه امروز رفتن كه دنيارو ببينن و پرو بال بگيرن، در حالي كه من و خيلي‌هاي ديگه سعي ميكنيم ريشه بدوونيم!

با خودم گفتم :"خدايا يعني مي‌ارزه؟!!!"

فكر كنم خدا هم تو دلش خنديد و گفت:"نه پس!"

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 18:22 |