تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل

این جملات مرتب از ذهنم می گذرد:

من نمی خواهم  خودم را به هیچ کس تحمیل کنم !

من نمی خواهم به قیدهای کس دیگری اضافه شوم یا اضافه کنم!

من نمیخواهم به کسی بگویم که این کار را بکن و آن کار را نه!

من نمیخواهم...

من نمیخواهم...

من نمیخواهم...

چون وجدان من این اجازه را به من نمی دهد!

وجدان؟!

به راستی وجدان من چیست و کیست؟

شاید که وجدان من چیزی نیست جز معیار صادقانه ای از خودخواهی من!

من نمیخواهم خودخواه باشم!

پس باید از وجدانم بکاهم یا اینکه به دقت به آن گوش دهم! کدامیک؟!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 12:51 |

تا بوده همین بوده!(حداقل برای من!)

هر جایی تفکر من بوده، تجربه ی من هم بوده!!!

من همونجوریم که فکر میکنم،تا زمانیکه نخوام، احساس تنهایی نمیکنم، از هر چی می ترسم به سرم می آید!!!

نمیدونم اسم این رو چی میتونم بزارم؟

شاید دوهزار سال پیش یا پنج هزار سال پیش واژه ای برای تصور کردن و پنداشتن پیدا نکرن و ایمان بهترین واژه ای بوده که برای یک گروه جدی از پیروان برگزیدن!

پس با این حساب ایمان نوعی پنداره و یا خود پندار؟!

نمیدونم چرا این رو می نویسم، شاید برای اینکه ذهنم، که مثله یه مخابرات متروکه است(!) رو تکونی بدم! و یا اینکه بقیه بخونن و فحش بدن یا اینکه الکی تعریف کنن(!) و یا اینکه...

ولی یه چیز رو خوب میدونم و اون اینکه:

اون وجود به من هیچ نیازی نداره که به کسی بگم که چه جوری زندگی کنه! (ابدا)! (لا)! (Never)!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 13:59 |

ای برتر از خیال و قیاس و وهم و گمان!

منو از وسواس همه چیز رو توضیح دادن و از انجام دادن اونچه که دیگران تایید میکنن، آزاد کن!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 19:16 |
امسال سر سفره هفت سین نشستم و با ترس(!) دیوان خواجه حافظ رو برداشتم و نیت کردم.

دلمو به دریا زدم و ...

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

براحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 19:15 |