تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل

من در سرزمینی زندگی میکنم که :

کودکان در آن به دنیا آورده میشوند(!) که فقط و فقط به آرزوهای تحقق نیافتهی پدران و مادرانشان

جامه عمل بپوشانند.


در سرزمین من :

جهل به شرم و حیا تعبیر می شود. در اینجا اگر یک پسر یا دختر 13-12 ساله بداند که فرآیند تولد بچه

چگونه است(!) "بی حیا" لقب میگیرد ولی اگر همان فرد در بیست سالگی همان مطلب را نداند

"منگول" محسوب می شود!.


سرزمین من جایی است که در آن :

اعتدال یک واژه غریب است. انسانهای سرزمین من یا مجسمه ی افراطاند و یا تفریط!.


من در سرزمینی زندگی می کنم که :

در خیلی از موارد کاربرد عقل و احساس به جای همدیگر است و نه با همدیگر و نه در جای خود و

نتیجهیکار ،چیزی جز فاجعه و خرابی نیست!.


در سرزمین من :

دروغ و ریا (به اسم مذهب!) چهار نعل میتازد.


سرزمین من جایی است که :

انگار هیچ روزی، هیچ اتفاقی در آن رخ نمیدهد و 99% اخبار آن چیزی نیست جز ورشکستگی

شرکتها و بانکهای آمریکائی، رسوایی مالی سران انگلیسی، رسوایی جنسی سران فرانسوی،

خراب شدن یک خانه در غزه و شهادت یک فلسطینی در کرانهی باختری و...


من در سرزمینی زندگی می کنم که :

ساکنان آن بلد نیستند بلند بلند فکر کنند و فکرشان را به دیگری منتقل کنند و اگر هم بلد باشند حق

ندارند!.


سرزمین من جایی است که :

ارزش مردگانش چندین برابر زندگانش است. در اینجا یک خواننده بعد از مرگش بیشتر شناخته

میشود ،یک بازیگر بعد از رفتنش شهرت دو چندان مییابد، تابلوهای یک نقاش یک ماه بعد از مرگش

به بیشترین فروش میرسد و ...


دوست من(!) تو نیز از سرزمینت برایم بنویس تا آن را بهتر بشناسیم!


چشم به راه باران گفته:

من در سرزمین هزار رنگان زندگی می کنم

به قولی آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است
یا .........
به تو سلام می کنند و در ذهن طناب دار تو را می بافند........

.............
اینجا جهان چندم باید باشد؟

من می گویم جهان آخرت .....منظورم جهان اخر است...

آخر اینجا انسان معنا ندارد..........همه چیز رفاه مشتی انسان نما است و بس......

وقتی اندیشه جایی نداشته باشد غرایز حیوانی هم و غم باشد........

آه اینجا جهان آخر است.آخرت ما هم این بود یا شاید سهممان..دوست من...

* * *
باران خون خيابان را شست
من اما احساس عميق کودکی‌ام را
فراموش نکرده‌ام
خاطره‌های ديروز
يادم نمی‌رود
لبخند او
در چشم‌های بارانی‌ام
دشت سبز را
شقايق‌های پرپر 
چراغانی می‌کنند.

سفید مثل شب گفته:

من هم در همان سرزمینی زندگی میکنم که بعضی از ویژگی هایش را یکی یکی برشمردی و از خیلی های

دیگرش بی تفاوت گذشتی.ولی من در سر رویایی بزرگ دارم

رویای تغییر، رویای زیبای ساختن از نو به همت من، تو، ما

عباس معروفی گفته(!):

حالا خوب نگاه کن. اين شهر من است؛ شهری که از هر جا نگاه کنی، در هر کوچه و خيابانی سر بچرخانی آن کوه را می‌بينی. اگر بزرگترين نشانه‌ی شهرم را بدانی و اگر دود شهر را نبلعيده باشد، هرگز گم نمی‌شوی. دستش را بگير. من با کوه‌ در جغرافيای هستی برقرار شدم.اين شهر من است، شهری که در آن زاده شدم، درس خواندم، کار کردم، و روزی رسيد که ديگر نمی‌شناختمش، و از آن می‌ترسيدم. پر از روشنايی و پر از تاريکی بود. روشنايی‌اش فقط مردم بودند. اما به هر تاريکی گذر می‌کردی، شبحی عربده‌کشان خودش را يله‌ی می‌کرد که راه بر آدم ببندد، و با صدايی موحش بر کار خود بخندد. بعد کارد زنگ‌زده‌اش را بر در و ديوار می‌خراشيد و باز لخ‌لخ‌کنان در تاريکی گم می‌شد.

آدم وقتی می‌افتد توی دست بازجوها، و مثل توپ پاسکاری‌اش می‌کنند، مثل اين است که پشت ديوار مردم جا مانده، صداها و شور گنگ زندگی را می‌شنود، اما انگار کور و کر در تونل تاريکی به مقصدی نامعلوم برده می‌شود. تونلی که سرنوشت آدم‌هاست، و هر کدام سر به راهی دارد.زمانی اين وضعيت غم‌انگيز می‌شود که زير نگاه بی‌تفاوت و سرزنشگر ديگران از تنهايی و درد سرت را به ديوار بکوبی. به آنان بگويی که زنجير اين سرنوشت به گردن همه‌تان خواهد آويخت، اين شتر بر در سرای همه‌تان خواهد خوابيد، و باز بر تو بخندند و حساب خود را سوا کنند. حالی که تو می‌بينی و به يادگار برايشان می‌نويسی: «مغولی در بيابانی به جماعتی رسيد که می‌رفتند. گفت کجا می‌رويد با اين شتاب؟ همين‌جا صبر کنيد تا من بروم شمشيرم را بياورم. آنها ايستادند. مغول رفت شمشيرش را آورد و آن جماعت را گردن زد.» و می‌گذری.تونل من، مقصدش آلمان بود. قصد سفر نداشتم، سرم به کار خودم بود ولی نشد. در ايران هر کس بخواهد سرش را بيندازد پايين و به کار خودش مشغول باشد، يا گردنش را می‌شکنند، يا چنين وضعيتی محال است. و امروز همه‌ی مردم به اين ناخواسته گرفتار آمده‌اند. همه گرفتار شده‌ايم.
حالا تو به شهر من آمده‌ای. از فاصله‌ی چند هزار کيلومتری آن کوه سربلند کنارت، از دور بهت خوشامد می‌گويم. به شهر من خوش آمدی. از پنجره‌ی خانه‌ی خدای من، چتر نگاهت را بر سر شهر باز کن، بخشی از هستی و نيستی ما برابرت می‌رقصد شعله‌های آتش. می‌بينی‌و نمی‌بينی، می‌شنوی و نمی‌شنوی؛

هميشه هر شهری دو چهره دارد؛ زشت و زيبا. تو زيبايی‌ها را تماشا کن، چشم به سرسبزی بگردان، و به اين فکر کن که هنوز جا دارد سبزتر شود؟ هر جا که دود و غبار راه نگاهت را بست، يا هروقت ريا و دروغ و خشونت، شاعر درونت را مچاله کرد، و يا اگر زشتی روزگار به گريه‌ات انداخت، برگرد به او نگاه کن و لبخند بزن. کارش را بلد است، در کمال آرامش تصويرت را عوض می‌کند، همانجور که ايمان و اعتماد را جرعه جرعه باورم داد، از من چنين آدمی ساخت که دوری را مثل خاک زنده‌به‌گوری با اميد مزه مزه کنم و با خاطراتش سر پا بمانم؛ به هيئت آن سنگ منتظر، مجسمه‌ی دلتنگی. 

نارسیس گفته:

من اصلا زندگی نمی کنم
من بی سرزمینم
بی سرزمین تر از باد


+ نوشته شده توسط علی سیبیل در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 13:21 |
یک سال و پنج ماه و سه روز دو ساعت که شروع به نوشتن توی دنیای مجازی کردم ولی تا حالا هیچی در مورد پدرم ننوشتم!

شاید به خاطر اینکه پدر من در خیلی از موارد آدم عجیبی نیست و در خیلی تر دیگه هم آدم عجیبیه!

10 نکته قابل توجه در مورد پدر من:

1.   بابای من عاشق روزه تولدشه! آخه بابام متولد 22 بهمن 1334 ره! 

بابام میگه که باباش (که به عبارتی پدر بزرگ بنده میشن و الان 20 ساله که عمرشونو دادن به شما) همیشه روز تولد پدر بنده رو مورد عنایت خاصی قرار میدادن! (فکر کنم پدر بزرگ بنده علم رمالی بلد بوده و از طریق ارتباط با ناسوت و لاهوت و جبروت و ملکوت فهمیده بوده که دقیقا 23 سال بعد از روز تولد بابای بنده چه سرنوشت مسعود و میمون ومبارکی(!!!) برای مردم این مملکت رقم میخوره!).

2. پدرم عاشق تنوعه! ایشون از اون دسته آدمهایی اند که مدت زیادی تو یه مسیر دووم (دوام!) نمیارن و به راههای جدیدی که پیش پاشون سبز میشه یه سرکی میکشن. اینو از خودم نمیگم. فکر کردین منم مثل دکتر احم...دم! نه خیر آقا! بنده سند و مدرک دارم و اسنادشم موجوده! فقط تاهمین حد بدونین که بابای من تا الان که بنده دارم  تایپ می کنم به گفته خودشون 22 دو تا شغل داشتن!.

3. پدر بنده عاشق باغبونیه (نه عشق از نوع 1 و 2!) و کارشو خوب بلده (کل همسایه ها و فامیل به این موضوع آگاه و معترفن) یک وعده صبح زود و یه وعده شب که از سر کار می یاد تو حیاتمون بین درختاش میچرخه و یه زمزمه هایی زیر لب میکنه. بعضی وقتها فکری میشه. بعضی وقتهام لب پایینیشو زیر لب بالاییش قایم میکنه و ابروهاشو بالا میگیره وخم میشه و از زیر، دختارو تماشا میکنه. خیلی وقتها که حواسم بهشه انگار که داره باهاشون حرف میزنه درد و دل میکنه!.

4.  پدر من عاشق خونوادشه (مثل همه باباها، ولی یه کم بیشتر وخفنتر!). صبا (صبح ها!) که میخواد من و خواهرمو بیدار کنه، با اشعار و کلمات خاصی که کمی برای من و خواهرم گنگه به سراغمون میاد(البته به گفته ایشون این اشعار گنگ و به ظاهر نا مفهوم سروده ها و گفته ها و به عبارتی شاهکارهای خودمون تو بچگی بوده!).

5.  درسته که برخی اوقات با بعضی از کاراش مخالف بودم ولی خیلی وقتهام بهش حسودیم میشه که ای کاش مثل اون به دنیا نگاه میکردم ، اون وقت من هم مثل اون زندگی میکردم: ساده، بی تکلف، زود باور، عاشق همه چیز(!)، زود رنج، باحال و در عین حال بعضی وقتها ضد حال!

6. بابای من روزی دو بسته سیگار میکشه و عاشق غذای چرب و گوشتیه! (خودم میدونم که اینا هیچکدوشون خوب نیستن ولی مکانیزم گوشای بابای من جوریه که وقتی نخواد بشنوه، دیگه نمیشنوه!).

7. اگه بتونیم ( من و مامانم و خواهرم) عصبانیش کنیم، استعدادشو داره که بد اخلاق بشه و داد بزنه و لابه لای حرفاش ناسزا هم میگه ولی تا به این ساعت (که من دارم تایپ میکنم!) یه سیلی هم به من نزده و به نظر من دلش خیلی نازکه و از نظر من خیلی بابای باحالیه!. ایشون هیچ وقت مستقیم بهم پول نمیده و از طریق راههای میانبر (از جمله مادرم!) بنده رو مورد عنایت مالی قرار میده (دمش گرم چون میدونه که مردا غرور دارن!!!).

8. بابای من از اینکه تونسته یه پسر تحصیلکرده تحویل جامعه بده خیلی افتخار میکنه و البته خیلی هم حال میکنه! ولی من که میدونم هیچ ...ی نیستم به روش نمیارم (بابا تواضع! بابا احمدی نژاد!)و میذارم تو عوالم مستانه (!) خودش سیر کنه و راحت باشه.

9.منم مثل خیلی از پسرای دیگه بعد از خدا  بابام مطمئنترین و نزدیکترین تکیه گاهمه.

10.  بابای من کم میخوابه و زیاد کار میکنه و همش توی حرکت و جنب و جوشه! مثل یه رود زلال. اون همیشه شاکره و از چیزایی که خدا بهش داده کلی راضیه و مثل بعضیا (خودم!) مرتب غر نمیزنه که: "ما نسل سوخته ایم".

شاید پدرم هیچوقت این نوشته ها رو نخونه چون مثل خیلی از پدرای دیگه، زیاد با تکنولوژی میونه ی خوبی نداره!

شاید هم بخونه و دیگه منو تو خونش راه نده!!!

شاید هم اصلا مهم نباشه که من چی مینویسم! و رو به مادرم بگه: "جوونن دیگه، بذار هر جور که راحتن حال کنن"
شاید هم مثل آخر فیلمای هندی منو خیلی تحویل بگیره و بغلم کنه و ماچم کنه و کلی با هم دیگه اشک بریزیم!

ولی هیچ کدوم از این عکس العملها تو اصل قضیه هیچ تاثیری نداره. اصل قضیه اینه که: من هم مثل خیلی از پسرای دیگه عاشق بابامم و از همین جا و هر جای دیگه! از خدا میخوام که:


(نمیگم برای همیشه چون خیلی ایده آل و کلیشه ایه!)

حالا حالاها  زنده باشه و سایش (سایه اش!) بالا سرم باشه.

 راستی یادم رفت بگم : روز همه باباهای باحال مبارک!

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 20:39 |