بارانی نم نمک شروع به باریدن میکند. یک استکان چای لبریز و لب سوز و لب دوز و پر رنگ برای خودت
میریزی، مینشینی پشت PC! و اوهام دوران بچگی یکی پس از دیگری بالای مخت، داخل همان ابرهای
سفید همیشگی تشکیل میشوند و می ترکند!
پاهایت را به عادت همیشگی تا جایی که به لبه های صندلی نخورد عقب و جلو می بری و هی فکر
می کنی و هی فکر میکنی و آخر سر از اینجا شروع میکنی:
باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
...
و من کودکی ده ساله بودم...
و حالا نیستم!
من اینجا دلم تنگ است برای توپهای پاستیکی بنفش راه راهی که پسرک های تخس(!) یکی را پاره
میکردند تا لایه ای برای دیگری باشد! آن روزها توپ چهل تیکه رویایی بود که فقط با غول چراغ جادو
برایتحلشدنی بود!
با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چقدر سقف آرزوهایت کوتاه بود!
(در اینجا قند نویسنده برای ادامه چایی خوردن تمام می شود و وی مجبور است از پای رایانه برخاسته و
پیقندان برود!)
بر میگردی و از ترست این بار قند و قندان را یکجا می آوری! و باز ابرها... و اینگونه ادامه میدهی:
من اینجا دلم تنگ است برای هفت سنگ بازی کردنها و خاله بازیها و دکتر بازیها با ...(بله،مگر نویسنده
در آن زمان دل نداشته؟!) و موهایی که به تسخیر انواع میکروبها در می آمدند و مادرهای کوچه مان که
هیچوقت زورشان نمیرسید دم ظهر و عصر وروجکهایشان را از کوچه جمع کنند!
با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چه حالی میکردی!
و باز دلت هوس میکند آنجا بودی! بین آن جوجههای رنگی و لودر وکامیونهای پلاستیکی و دمپاییهای
پاره و جای شانسی را که روی یک جعبه پرتقال برایت حکم چراغ جادو را داشت و محل درآمد پسرهای
مرد(!) محله بود و کنار آن جای شانس، آلو و لواشکهایی را که حتی گاهی اوقات برای رسیدن به یکی
از آنها پاتکی به کیف مادر میزدی!!!
با خودت می گویی ای بابا! الان کوچولوها پول لواشک و آلویشان را پس انداز می کنند!
اصلا بچه هم بچه های قدیم!!!
ملت اینجا با سونی اریکسون و نوکیا تمرین عاشقیت میکنند نه با خاله بازی!

