تبليغاتX
یادداشت های علی سیبیل

بارانی  نم نمک شروع به باریدن میکند. یک استکان چای لبریز و لب سوز و لب دوز و پر رنگ برای خودت

میریزی، مینشینی پشت PC! و اوهام دوران بچگی یکی پس از دیگری بالای مخت، داخل همان ابرهای

سفید همیشگی تشکیل میشوند و می ترکند!

 پاهایت را به عادت همیشگی تا جایی که به لبه های صندلی نخورد عقب و جلو می بری و هی فکر  

می کنی و هی فکر میکنی و آخر سر از اینجا شروع میکنی:

باز باران

با ترانه

 با گهرهای فراوان

...

و من کودکی ده ساله بودم...

و حالا نیستم!

من  اینجا دلم تنگ است برای توپهای پاستیکی بنفش راه راهی که پسرک های تخس(!) یکی را  پاره

میکردند تا لایه ای برای دیگری باشد! آن روزها توپ چهل تیکه رویایی بود که فقط با غول چراغ جادو

برایتحلشدنی بود!

با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چقدر سقف آرزوهایت کوتاه بود!

(در اینجا قند نویسنده برای ادامه چایی خوردن تمام می شود و وی مجبور است از پای رایانه برخاسته و

پیقندان برود!) 

بر میگردی و از ترست این بار قند و قندان را یکجا می آوری! و باز ابرها... و اینگونه ادامه میدهی:

من اینجا دلم تنگ است برای هفت سنگ بازی کردنها و خاله بازیها و دکتر بازیها با ...(بله،مگر نویسنده

در آن زمان دل نداشته؟!) و موهایی که به تسخیر انواع میکروبها در می آمدند و مادرهای کوچهمان که

هیچوقت زورشان نمیرسید  دم ظهر و عصر وروجکهایشان را از کوچه جمع کنند!

با خودت می گویی ای بابا! آن روزها چه حالی میکردی!

و باز دلت هوس میکند آنجا بودی! بین آن جوجههای رنگی و لودر وکامیونهای پلاستیکی و دمپاییهای 

پاره و جای شانسی را که روی یک جعبه پرتقال برایت حکم چراغ جادو را داشت و محل درآمد پسرهای 

مرد(!) محله بود و کنار آن جای شانس، آلو و لواشکهایی را که حتی گاهی اوقات برای رسیدن به یکی 

از آنها پاتکی به کیف مادر میزدی!!!

با خودت می گویی ای بابا! الان کوچولوها پول لواشک و آلویشان را پس انداز می کنند!

اصلا بچه هم بچههای قدیم!!!

ملت اینجا با سونی اریکسون و نوکیا تمرین عاشقیت میکنند نه با خاله بازی!

 

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 2:17 |

بابام یه رفیقی داشت که بعدها رابطه ی دوستی من با ایشون عمیقتر از رابطه ی اوشون با بابام شده

بود!شاید به خاطر این بود که عقایدمون بیشتر به هم میخورد! بگذریم!

هر وقت می دیدمش یه جوری سر صحبت رو در مورد اعتقاد باز میکرد و ته تهش با یه لحن خاصی 

میگفت: پسرم به قول خواجه عبدالله انصاری

"اعتقاد را گنجی بی زوال دان"

پانزده سال تموم این جمله رو تو بحثای مختلف ازش شنیدم.

شنیدم و نفهمیدم! شایدم فهمیدم و نخواستم که بفهمم!!!

به هر حال الان که دارم روی یه برگ سفید نانوشته از سررسید سال قبل قلم رو می سرونم

(سر میدم!)* و صدای کشیده شدن کنارهی دستم رو روی کاغذ میشنوم، باید به عرضتون برسونم که 

هیچ گنجی برام نمونده!

منی که شاید یه زمانی برای خودم قارونی بودم(البته شاید! و البته به خیال خودم!) حالا از گدای سر چهار راه هم گداترم!

از گنجم حتی یه پاپاسی ام برام نمونده! باور کردنش سخته ولی شده دیگه! کاریش نمیشه کرد!

روزگاری از آدمهایی که معتقد نبودند حالم به هم میخورد و الان وقتشه که حالم از خودم به هم بخوره!

داستان به باد رفتن گنجم خیلی طویل و عریضه(!) ولی دونستنن همین نکته بس که، خوندن کتابای

جورواجور  تو عرض 3 سال گنجی رو که تو طول  24 سال ذره ذره جمع کرده بودم رو ( و شاید هم 

برام جمع کرده بودن رو!) ذره ذره از من دزدید!

گاهی وقتا با خودم میگم اصلا چه بهتر!

اصلا گنجی که با خوندن سی چهل تا کتاب به باد بره، همون بهتر که نباشه! اصلا همون بهتر که از بیخ 

و بن خوشکونده بشه!

و بعدش دلمو با این فکر که ]خواجه اس دیگه(!) حالا یه چیزی پرونده(!!) معصوم که نبوده(!!!)... [آروم

میکنم! اصلا گنج هم گنجهای قدیم!

خلاصه دلمون بد جوری گرفته بود! گفتیم بیاییم اینجا خالیش کنیم!

اصلا دل هم دلهای قدیم! ای کاش یکی بود  قلنج دلمونو میگرفت!!!

پ.ن: آخ که موقع سر دادن (لغزوندن!) قلم روی کاغذ چه حس خوبی به آدم دس میده! خدا رحمت 

کنه قدیمیا رو(حالا بکنه یا نه دیگه اونش به من و شما ربطی نداره!!!) چه حالی کردن وقتی 

خواستن یه چیزی رو بنویسن از نعمت داشتن کیبورد و موبایل و هزار کوفت و زهر مار دیگه محروم 

بودن!

 

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 0:32 |

 توی محلی که ما زندگی (زندگی که چه عرض کنم!) می کنیم یه پنجاه قدم اونورترش یه مدرسه

ابتدایی دخترونه اس که از فرط بلاهت مدیر این مدرسه همه اهالی محله یه دو سه روزیه که مریضی

اعصاب گرفتن!

حالا حدس بزنید این خانم به اصطلاح مدیر که من بعید میدونم IQ یوش حتی(!) از نیم کیلو خیارچنبر(!)

هم بیشتر باشه تو این دو سه روزه چه به حال و روزه اهالی آورده؟!

هیچی آقا! شما که آقای ما باشی، جونم براتون بگه ایشون(خانم خیار چنبر!) با دو تا بلندگوی خراب 

(از مدل نمکی و یا سبزی فروشی!) روزی یه ساعت برای این بچه های معصوم و مادرمرده(!) آهنگ به یادموندیه(!!!) :

"آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو            خون جوانان ما میچکد از چنگ تو"

.

.

.

دشمن هر ملتی!(فقط اینجاهاشو یادمه!!!)

 

 رو میزاره.آخه یکی نیست به این بابا بگه آخه آدم فهیم(!!!) بچه ای که هنوز جغرافیا نخونده و روحشم

خبر نداره که این آمریکای بخت برگشته تو کدوم جهنم درهایه آخه چرا از الان تو گوشش می خونی که 

یه کشوری اون سر دنیا هست که "دشمن هر ملته"؟!!! تازه بزار 13 آبان بشه بعد! نه اینکه از 2 آبان 

هی زارت و زورت با این آهنگ رو اعصاب  اهالی محل بیل بزنی!!!

 

      

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 0:46 |


جناب آقای x (ح.ح) ارتقا شغلی به حق و یه هویی(!) وشایسته و هول هولکی(!) و برازنده و یک شبه و

نامربوط(!) جنابعالی را از سمت تکنسین آزمایشگاه عملیات حرارتی دانشگاه y (ص.س.ت !) به

سمت بخشدار منطقه z (ا.س.ک.و!!!) را به دلیل تخصص بیش از حد(!)، در این این حیطه ی مرتبط با

مدرک تحصیلی تان (فوق دیپلم افتخاری متالورژی!!!) و نیز به دلیل حمایتهای بی دریغ و کمکهای بی 

شائبه جنابعالی در کنترل حوادث قبل، حین و بعد از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری (افغانستان!) 

را به محضر مبارک حضرتعالی و همسایه ها و بقال سر محله تون و... تبریک و شادباش گفته و علو 

درجات را از طرف محضر حضرت دوست برای شما می پذیریم!!!

جمعی از ... داران و ... مالان سهندی!*

نصر من الله و فتحا غریب

خوشا به حال (دوستان!) این دولت عجیب و غریب!!!

 

پی نوشت: هر دو جای خالی را با یک کلمه مناسب پر کنید!

 

  

+ نوشته شده توسط علی سیبیل در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 19:29 |