تا بوده همین بوده!(حداقل برای من!)
هر جایی تفکر من بوده، تجربه ی من هم بوده!!!
من همونجوریم که فکر میکنم،تا زمانیکه نخوام، احساس تنهایی نمیکنم، از هر چی می ترسم به سرم می آید!!!
نمیدونم اسم این رو چی میتونم بزارم؟
شاید دوهزار سال پیش یا پنج هزار سال پیش واژه ای برای تصور کردن و پنداشتن پیدا نکرن و ایمان بهترین واژه ای بوده که برای یک گروه جدی از پیروان برگزیدن!
پس با این حساب ایمان نوعی پنداره و یا خود پندار؟!
نمیدونم چرا این رو می نویسم، شاید برای اینکه ذهنم، که مثله یه مخابرات متروکه است(!) رو تکونی بدم! و یا اینکه بقیه بخونن و فحش بدن یا اینکه الکی تعریف کنن(!) و یا اینکه...
ولی یه چیز رو خوب میدونم و اون اینکه:
اون وجود به من هیچ نیازی نداره که به کسی بگم که چه جوری زندگی کنه! (ابدا)! (لا)! (Never)!

